یه عنوان خودخواهانه و واقعی!
این اخرین پستم تو این وبلاگه!

نه اینکه فک کنین دیگه دوران وب نویسی من تموم شدو از دستم راحت شدین نه! یه وب دیگه درست کردم که امیدوارم لطف کنینو بیاین اونجا در خدمت باشیم...!!

راستی کنکورم هم بد نبود قبول میشم ولی نه اونجوری که دلم میخواد پس با خوشحالی و امید میخونم واسه سال دیگه..

اینم وب جدید منتظر میباشیم!

http://itsmyworld1.mihanblog.com/

*مائده خیلی سعی کردم بیام وبت ولی نمیدونم چرا برام باز نمیکنه...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1392ساعت 19:20  توسط   | 

قُلْ يَا عِبَادِى الَّذِينَ أَسرَفُوا عَلى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ 

الذُّنُوب جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

پیامبر بگو: اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند 

نوميد 

نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد

سوره مبارکه الزمر

آیه شریفه 53



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 21:27  توسط   | 

اسگولم اوسگول!

فقط همینو دارم که بگم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 11:35  توسط   | 

بعد از مدتها اومدم اینجا بنویسم!

اخه اینو نمیتونم تو اون وبم بنویسم...

دلم میخواد بمیرم!!

این واقعی ترین حسیه که دارم..

میخوام بمیرم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 21:38  توسط   | 

 

مقابله با شیطان دوشنبه هفتم مرداد 1392
 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 0:52  توسط   | 

من این جا رو واسه خودم نگه داشتم! حالا دیگه کسی نمیاد اینجا حالا میتونم همه واقعیتمو بگم بدون اینکه کسی رو ناراحت کنم یا کسی دلداریم بده

متفرم اره این حس این روزای منه متنفرم از همه چیزو همه کس مخصوصا خودم متنفرم


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 18:56  توسط   | 

اینم یه جمله بسی زیبا با تشکر از زهرا جووونم!

*من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم، زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند. *


اینم جالب بود خوشم اومد!

گفتند: بهت خیانت میکند!

گفتم:میدانم…

گفتند: این یعنى دوستت ندارد!

گفتم:میدانم…

گفتند: روزی میرود وتنها میمانی !

گفتم:میدانم…

گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی!

گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 8:58  توسط   | 

این جمله رو تو همایش علی میرصادقی شنیدم و البته نوشتم..امروز که داشتم جزوه هامو مرتب میکردم که ایشالله 12 ماه دیگه برای کنکور بخونم پیداش کردم!

واقعا به این میگن نظم مگه نه؟! تازه جالب تر از این هم بود!! نت رمئو ژولیتو که خیلی وقت بود دنبالش میگشتمو هم لای جزوه های عربیم پیدا کردم! 

دیگه قضاوتو میسپرم به خودتون! 

باید زود بنویسمو برم چون مامانو بابا رفتتن خونه عمه اینا امشب خواستگاری عمه ی عزیز تر از جونم عمه مریمم بود که البته معمولا یه امر عادیه چون عمه ام عادت داره ماهی دوسه تا خواستگارو رد کنه ولی مثل اینکه با اینی که امشب اومده یه سالو نیمه دوسته و دوسش داره...

هی... دلم نمیخواد عمه هام ازدواج کنن ولی خوشبختی اونا خیلی مهمتر از خواسته بچگانه منه...خوشبخت بشی عمه جونم!

یه چیزیه که من چند وقته بهش دقت میکنم اینکه من هیچ وقت نمیگم خونه بابزرگم یا عزیزم! همیشه میگم خونه عمه اینا!! حالا اگه این دوتا فرشته از این خونه برن من چی بگم؟!!

الان اگه مادرو پدر گرانقدر تشریف بیارن و ببینن من که به بهونه درس خونه موندم تا الان داشتم 11 اوشنو میدیدم بعدشم نشستم پای نت قطعا آنچه که لیاقت دارم نثارم خواهند کرد!

خلاصه من فقط اومده بودمو اینو بنویسمو برم که اینهمه حرفیدم

بدون کوه مشکلات نمیشه به قله موفقیت رسید!

جمله خوبی نیست؟! اینو میرصادقی گفت فک کنم به نقل از هوندا من که خوشم اومد فک میکنم امروز به شنیدن این جمله احتیاج داشتم.. 

مرسی هانانیم هر چند که خراب کردمو خواهم کرد..

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 0:26  توسط   | 

من اولش که کامنتی که این توش بودو دیدیم گفتم دوباره مسخره بازی شروع شد!

ولی چون عاشق این جور چیزام  انجامش دادم به نظر من که جال بود! برای 10 نفر نذاشتم ارزوی خاصی هم نکردم چون این بخشا که به نظرم واقعا چرته ولی کلا جالبه ارزش امتحان کردنو داره! 

تا حدودی درست بود ولی خب بیشتر جنبه سرگرمی داشت!

جوابای خودم ادامه مطلب!

1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را به صورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.
2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.
3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید.
4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا
فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.
5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11نام چهار ترانه (آهنگ) را بنویسید (در
جلوی هر ردیف نام یك ترانه)
6- اكنون نهایتا میتوانید یك آرزو كنید!!
و حالا كلید رمز گشایی این بازی:
1- عددی را كه در ردیف 2 نوشته اید مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما باید در باره این بازی به آنها بگویید!
2- شخصی كه نامش در ردیف 3 قید شده كسی است كه شما عاشقش هستید!!!
3- شخصی كه نامش در ردیف 7 قید شده كسی است كه شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!
4-شخص شماره 4 کسی است كه شما بیش از همه به او اهمیت میدهید!
5-شخص شماره 5 کسی است كه شما را بسیار خوب می شناسد.
6-شخصی كه نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!
7-آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بیش از همه افكار شما را بازگو می كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 16:56  توسط   | 

فک کنم باید قضیه این دزدیه رو تعریف کنم!

خب همونطور که میدونید من میرم ادروی مدرسه از 7 صبح تا 8 شب.. این ساختمون که ما توش درس میخونیم سه طبقه اس طبقه اول نماز خونه که همون جا اشپز خونه و.. هست طبقه دوم کتابخونه اس که ما اونجاییم و همه وسایلامون هم اونجاس طبقه سوم هم که سالن همیشه..

 هفته ی پیش زنگ تفریح که رفتیم پایین وقتی برگشتیم بالا دیدیم گوشی یکی از بچه ها رو بردن.. کلی گشتیم اخرش دیگه به این نتیجه رسیدیم که وسایلارو بگردیم تو همین شلوغی ها یکی از پایین اومد که گوشی رو کلمنه درصورتی که تو از کیف طرف برش داشته بودن یعنی دزدی اشکار.. 

همون روز فهمیدیم دیروزش کیف شقایق مراقبمونو دزدیدن! که البته خداروشکر دو روز پیش مدارکشو گذاشته بوده تو کمد ولی خب پولشو برداشته بوده..

دیروز گوشی من شارژ نداشت از نگار شارژر گرفتم که بزنمش به شارژ..زنگ تفریح که خورد دیگه گفتم از شارژ بکشمش که چی بشه بذار یه دفعه ای شارژ بشه که باطریش خراب نشه و تو اوج بی عقلی ولش کردم و رفتم پایین کلی هم با موسوی گفتیمو خندیدیم وقتی برگشتم دیدیم یکی گوشیمو ار شارژ کشیده و نیست! اولش گفتم شاید یکی برداشته اهنگی گوش کنه یا چیز چون ما از این کارا زیاد میکنیم ولی خب همه اکیپ ما پایین پیش خودم بودن..

دنیا روسرم خراب شد! من به گوشیم خیلی وابستگی دارم! دو چیز برای من وجود داره که بهشون وابسته میشم یکی ساعت دومی گوشی! 4-5 سال پیش یه دستبند گرون که اتفاقا جایزه معدلم بودو گم کردم وقتی فهمیدم دیگه پیدا نمیشه گفتم فدای سرم! کلا دید من به چیز از دست رفته اینه به شرطی که بهش وابستگی نداشته باشم که در مورد گوشیم اینجوری نیست و من عاشقشم!

خلاصه به خانم موسوی گفتم اینجوری شده اونم طبق معمول با اون استایل همیشه ناصحش یه خورده عاقل اندر سفیح نگام کرد بعد گفت شمارتو بگو ببینم شمارمو گرفتو دید خاموشه!

فقط میخواستم صبر کنم همه بچه به اتفاق خانم دزده بیان بالا تو خیلی محترمانه بهش بگم عزیزم ترخدا گوشی منو بهم برگدون من قسم میخورم معادل پولشو بهت بدم!!

تو همین گیرودار که من میزدم تو سر خودم یکی از بچه ها به زهرا میگه برو پایین کابینتارو بگرد مثل سری پیش تو اشپزخونه نباشه..زهرا هم میره میگرده و زیر یه سری پلاستیک پیداش میکنه! 

چقد حساب شده کار کرده بود واقعا! گذاشته بود اونجا که وسایلا رو گشتیم پیدا نشه بعدشم وقتی داشتیم میرفتیم خونه خیلی شیکو راحت بره برش داره! این نشون میده به یه حرفه ای طرفیم!

وای نمیدونید وقتی دیدیم گوشیم دستشه چه حسی بهم دست داد! اولین کاری که کردم این بود که محکم بوسش کردم!! که البته که بعدا فهمیدم کجا بوده یه حس حماقت شدیدی بهم دست داد ولی خب گذشته بود دیگه!!

این بود حکایت دزدی گوشی من خدایی پیدا شد! 

خدایا عاشختم! واقعا محال بود پیدا شه به این میگن یه امداد غیبی!

**امروز همایش فلسفه و منطق داشتیم که استادمون علی اکبری بود.. واقعا من اینجور ادما رو میبینه به ادمیت امیدوار میشم..حتی اگه امسال قبول بشم هم میرم یه موسسه پیدا میکنم که اونجا درس بده و میرم که با عقاید همچین ادم جالبی بیشتر اشنا بشم.. دیدن این ادم هم برام یه نعمت بود مرسی هانانیم جونم!

***اما هانانیم! دارم از دستش دیوونه میشم..حالا که فکر میکنم همونطور که سادات خانم گفتم امسال این خونه رو ترک میکنم..کمک کن صبرمو ببرم بالا که اولا با تو دعوام نشه دوما بتونم اونو تحمل کنم و زندگیم درست پیش بره نه با یه تصمیمی که برای فرار گرفته شده..

****منظر سی و یکمین روز هستم! خییییییییلی مشتاقم ببینم چی میشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 22:36  توسط   | 

خب دم کنکوری حسابی فعال شدم ولی هیچ کس نیست!

اکشال نداره من مینویسم!

*امروز گوشیمو دزدین و این کمک خدا و زهرا بود که باعث شد پیدا بشه...دم اونی که دزدیدش گرم خیلی حرفه ای عمل کرده بود!

مرسی خداجونم!

*از یکی خیلی دلگیرم..ازش توقع این رفتارو ندارم نمیدونم این رفتار یعنی چی..ولی امیدوارم یه سو تفاهم باشه ..

*امروز فرانک اومده بود مدرسه! شستبلنگ به من نگفته بود میاد! وقتی دیدمش حسابی خوشحال شدم فک کنم دلم براش تنگیده بود! 

یکی نیس بگه ادم مغرور یه ساله ندیدیش دلت تنگ شده بود دیگه فک کردن داره!

*دیشب خیل با مریم حرف زدم..هم سن منه ولی اون نیمه اوله دیروز تولدش بود..رتبه اش تو کنکور پارسال شده بود 3000 ولی پیام نور دماوند قبول شده و امسال دوباره خونده..

گفت هرجوری شده برو دانشگاه سال دوم نمیشه هیچ کاری کرد بدتره..

ولی من امروز هر چی با خودم فک کردم دیدیم نمیتونم.. 

امروز وقتی داشتم جزوه هامو جمع میکردم و با خودم فک کردم من از هیچ کدوم اینا درست استفاده نکردم..بعضی چیزا رو هم تازه تو همایش های این یه ماه بدست اوردم که وقت درست استفاده کردنشونو ندارم ولی با همه وجود دلم میخواد همه تستای این کتابای سفیدو بزنم دلم میخواد این جزه ها رو بخونم همونطور که تا دوسال پیش با علاقه درس میخوندم..

دلم برای خودم خیلی تنگ شده خیلی..

اگه این برم علمی کاربردی ولی دوباره بخونم برای سال دیگه عالی میشه.. احتیاجی نیست واحدایی که تو علمی کاربردی پاس کرم تو سراسری دوباره بخونم.پس اینجوری هم یه سال از زندگیم عقب نیوفتادم هم سراسری قبول شدم..

اگه سراسری قبول نشم برام مثل این میمونه که تو تحصیلات مدرسه ایم شکست خوردم در صورتی که اینجوری نیست..من هنوزم نمیتونم قبول کنم شدم یه دانش اموز درجه 2..

همه زندگی عالی بودم غیر از این دوسال..نمیذارم یه عمر خوب بودنم به خاطر دو سه سال حماقتم ضایع بشه.

نمیتونم بگم خب اشکال نداره ایشالا استپ بعدی زندگیم جبران میکنم..نه این شکست سنگینی برامه که نمیتونم قبولش کنم..

من شکست ناپذیر نیستم ولی شکستو نمیپذیرم..

پس من راهی که گفتمو میرم خدایا کمکم کن لطفا..

*فک کنم حسابی سرتون شلوغ باشه زهرا جون! دلمان برایتان تنگ شده بسی!

 کجایی ببینید دارم متحول میشم![بوسه][قلب][چشمک]

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 22:0  توسط   | 

همونطور که همه میدونید امروز ایرانو کره یه بازی سرنوشت ساز برای ایران و روکم کنی برای کره داشتن که خداروشکر هم سرنوشت ما به خوبی رقم خورد هم روی کره به خوبی کم شد!

خب من این روزا اردو ام و اونجا هم گوشی ممنوعه امروز هرچی بچه ها به مراقبمون التماس کردن که بریم خونه سرایدار مدرسه بازی رو ببینیم قبول نکرد که البته منم بودم اجازه نمیدادم!

به همین دلیل همه متوسل شدیم به رادیو گوشی هامون به خاطر همین همه دنبال هندزفری میگشتن! منم که همیشه هندزفریم همرامه ولی خب ازبس ازش خوب مراقبت میکنم یکیش خراب شده این سومین هندزفریه که من تو 4 سال گذشته خراب میکنم! از اونجایی که الان نه وقتشو دارم نه پولشو که برم یکی دیگه بخرم دارم باهاش میسازم!

خلاصه از نیمه دوم من کتابم جلوم باز بود هندزفری هم تو گوشم! چندتا از بچه هامون رفتن تو نماز خونه ولی ما بالا موندیم چون شقایق شستبلنگ به ما اجازه نداد..

من رو یه میز مثلا داشتم درس میخونم زهرا و فاطمه و فرزانه هم رو یه میز دیگه(میزهای بزرگ اندازه میز نهارخوری6 نفره اس که شقایق دیگه  نشستن منو فرزانه رو پیش هم ممنوع کرده(اخه سوالای درسی زیاد داریم!) پس اون رفته بود پیش زهرا اینا..)..

فک کنم تا حالا معلوم بوده من رو کشورم خیلی حساسم به خاطر همین همچین با همه وجود گوش میکردم که یکی نمیدونست فک میکرد فینال جام جانی ایران و اسپانیاست!! فرزانه رو به روی من بود چهره من میرفت تو هم میگفت بچه ها اوضاع بده میخندیدم میگفت خطر رفع شد!!

کلا من امروز تمرین که اگه خواستم برای ناشنوایان فوتبال گزارش کنم چه کار کنم!

وقتی گل زدن و گفتم که گل زدن بچه جیغ دست و هورا! حالا شقایق بدبخت مونده بود ما از کجا فهمیدیم! دعوامون کردو رفت بیرون! نمیدونم چرا با وجود اینکه بداخلاقه دوسش دارم!!

تو وقت اضافه بود که یه جا کره تقریبا یه گل حتمی رو از دست داد..من که نمیدیدم ولی مجریه یه عان گفت وای! منم ناخودآگاه گفتم وای! خب فک کردم گل خوردیم! فرزانه به زهرا که داشت دعا میخوند گفت گل خوردیم اونم زد زیر گریه!! این فرایندی که براتون میگم 2 ثانیه بیشتر طول نکشید! حالا مجریه گفته بخیر گذشت من دارم بال بال میزنم به زهرا حالی کنم بخیر گذشته!! حالا خندمون گرفته نمیتونیم حرف بزنیم که خداروشکر زهرا خودش فهمید! تا اخر بازی داشتیم میخندیدیم که دیگه اشکمون دراومده بود!!

خلاصه به خاطر شلوغی هامون شقایق جریمه امون کرد زنگ تفریح نداشتیم! ولی چون رفت بیرون کل زنگ اخر زنگ تفریح بود!!

خلاصه امروز بسی خوش گذشت هیچی هم درس نخوندیم! 

با تشکر فراوان از همه اعضای تیم ملی مخصوصا زننده تیم ملی که فامیلیش یادم رفت و دروازه بان عزیز که فک کنم اسمش احمدی بود!

نخندین خب من خیلی وقته بازی ملی رو نگاه نکرده بود! امروز فقط امیرحسین رستمی و اندرانیک و نکونامو میشناختم!!

*نگران فرزانه ام خیلی...نمیدونم عاقبتش با حسینو بهزاد چی میشه.. از هیچ کدومشون نمیگذره از یه طرف بهزاد زندگیش به مو بنده از یه طرف خودش حسینو بیشتر دوس داره از یه طرف دیگه دارم از حسین میترسم..نمیدونم امیدوارم عاقبتش بخیر بشه.. هرند که اگه به حسین رضایت بده میشه ولی خودش...خودشم نمیدونه قراره چه غلطی بکنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 22:55  توسط   | 

سلام!

*الان به این نتیجه رسیدم که فونتم خیلی کوچیکه پس از این به بعد ایشالله یادم میمونه که با این اندازه بنویسم که چشای قشنگ شما اذیت نشه!

*من واقعا تصمیم گرفتم سال دیگه بخونم برای اینکه رتبه و دانشگاهی که امسال بدست میارم در حد من نیست.. شاید به نظر مغرورانه باشه ولی لیاقت من رتبه دو رقمیه نه چند هزار...

وقتی میگم میخوام سال دیگه بخونم از سر ناچاری نیست از سر جاه طلبیه و لاغیر..

و برای اینکه بتونم تو مسیر درستی که مال منه قرار بگیرم..

من خودمو بهتر از هر کسی میشناسم و میدونم که  یه ادم مغرور و جاه طلب و البته لایق مثل من باید تو جایگاه بهتری قرار بگیره..

بخوام نخوام من جایگاه واقعیمو از دست دادم تو چند سال گذشته اما میخوام بدستش بیارم.

اولین قدم درست کردن جسم و روحمه..

دارم با همه وجود برای بدست اوردن سلامتی جسمانیم سعی میکنم و اگه طبق برنامه ام پیش برم تا اخر تابستون تموم میشه ..

برای روحم هم برنامه دارم..باید برم این 12 قدمو کار کنم ببینم مامانم چی میگه! از وقتی فهمیدم قالیباف هم 12 قدمو کار کرده به این نتیجه رسیدم این فقط برای اون جماعت خاص نیست و واقعا بدرد بخوره پس منم اینو از خودم دریغ نمیکنم..

چقد من این بشرو دوس دارم! 

البته کلا به خاطر مامانم هم هست چون بعد از این همه مدت گفتن دیگه از این به بعد که بخواد بهم بگه باکتک بهم میگه! یه بار سر این قضیه تقریبا باهام قهر کرد.. منم با وعده بعد از کنکور اشتیش دادم که 12 روز دیگه هیچ بهونه ای ندارم!

پس من برنامه رو دارم فقط میمونه پایبندی بهش که میلیون برابر سخت تره!

*و بزرگترین مشکل من اینکه هنوزم دقیقا نمیدونم باید با زندگیم چی کار کنم!

یعنی میدونم ولی  اونی که من میخوام فقط با خوست و تلاش من بدست نمیاد و باید قضا و قدر هم باهام راه بیاد.. از اونجایی که این بخش دست من نیست و ضمانتی وجود نداره پس من یه مسیر تضمینی رو میرم که هرچند باب میلم نیست ولی چاره ای ندارم..این از سر ناچاریه..از سر نبودن امنیت..

*تاحالا هر مشکلی تو زندگیمون بود حداقل مشکل مالی نداشتیمو زندگیمو میگذشت ولی جدیدا....!!!

 الان بابام میگه بچه ها بیاین یه همفکری بکنیم ببینیم چه جوری پول دربیاریم! اوضاع خرابه در حد جام جهانی!!

*پست بالایی از این به بعد ثابته! دوسش دارم خیلی...

بیشتر از هرچیز برای یاداوری به خودمه..

*البوم جدید سیستار عالی بود! اهنگ جدیدشون هم واقعا قشنگ بود. از کلیپشون هم خیلی خوشم اومد 

همشون خوشگل شده بود مخصوصا بورا عجیب خوشگل شده بود! البته این خوشگل شدن باعث نمیشه بیشتر دوسش داشته باشم و همچنان اندازه داسوم جووونم و خیلی دوسش دارم! و اما هیورین که با وجود اینکه خوشگل نیست ولی خیییلی تو دل بروئه وعاشق صداشم! یکی از اعضای افتر اسکول گفته بود صدای هیورین صحنه رو پر میکنه و به نظر من این بهترین حرفی بود که از افتر اسکول دراومد!

*کام بک افتر اسکول هم از لحاظ اهنگ بد نبود ولی از لحاظ ر.ق.ص عالی بود! وقتی داشتم اجراشونو میدیدم فقط به ر.ق.صشون توجه کردم و وقتی تموم شد اصلا نفهمیدم اهنگ چی بود!!!

لازم به ذکره که من تو افتر اسکول فقط نانا رو دوس دارم و نسبت به بقیه شون حس خاصی ندارم..

* نمیدونم قبلا در این مورد نوشتم یا نه ولی البوم لی هیوری هم عالی بود مخصوصا اهنگ اصلیش بد گ.ر.ل خییییلی عالی بود! معنی نداشت خدایی ولی تنظیم و ملودیشو بشدت میدوشتم و البته صدای زیبا و قوی هیوری..

* اخ من چقد به شخصیت های بالا حسودیم میشه! من اصلا ادم حسودی نیستم ولی به اینا که میرسم نمیتونم خودمو کنترل کنم واقعا!!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 22:22  توسط   | 

*همیشه به یاد داشته باشید که
موقعیت کنونی شما سرنوشت نهایی تان نیست

بهترین روزهای زندگی شما در راهند...

*زمانبندی خدا بی نظیر است
نه هیچگاه دیر نه هیچگاه زود
کمی بردباری می طلبد 
و ایمانی بسیار
اما ارزش انتظار را داردتو شاهکار خالقی, تحقیر را باور نکن

*بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش 
زیبا و زشتش پای توست, تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود, نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن, تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید, آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو, زنجیر را باور نکن

*با تشکر از زهرا جونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 21:12  توسط   | 

امروز به زور مامانو بابا رو مجبور کردم که به قالیباف رای بدن!

البته بابا کم رو اعصابم پیاده رو نکرد! به جای اینکه بنویسه محمد باقر قالیباف یه قالی بزرگ نوشت بعد به من میگه قالی چی چی بود؟! قالی شور؟!! حالا اون دوتا اقایی که اونجا بودن میخندن میگه اره همینه! من بدبختم حرص میخوردم!

ولی میدونم که همه این کارا بی فایده بوده..

روحانی رئیس جمهور شد رفت!

بخدا فقط کافیه کسایی که بهش رای دادن تو دوران ریاست جمهوریش کوچکترین شکایتی از وضعیت مملکت بکنن یه کاری مکنم از کرده خودشون پشیمون شن! 

8 سال هر کی گفت احمدی نژاد فلان گفتم حقتونه بهش رای دادین حالا بکشین منتظرم 8 سال دیگه بازم این حرفو بزنم..

فقط من نمیدونم چرا 24 ساعت بازداشت بود کسی که رفسنجانی پشتشه؟!

به هر حال من سهم خودمو تو این قضیه انجام دادم دیگه بقیه اش با خدا و مردم..

میخوام خوش بین باشم ولی ما از اینی که هستیم بدبخت تر خواهیم شد شک ندارم..نمیگم اگه قالیباف میومد ایران بهشت میشد ولی مطمئنم کمتر پول میرفت تو جیب بعضیا و بیشتر خرج میشد واسه مملکت..

راستی درمورد قضیه کوی دانشگاه هم تحقیق کردم اونجوری که تعریف میکنن نبوده.. من سایت ویکی پدیا رو به عنوان یه سایت بی طرف قبول دارم و اونجوری که اونجا خوندم قالیباف بدبخت مقصر اون ماجرا نبوده که هیچ یه نامه به خاتمی هم نوشته شده بود سر اون قضیه که بهش اعتراض کردن و از دانشجو ها دفاع کردن که اون هم جزو کسایی بودکه زیر اون نامه رو امضا کرده.. 

هرچی بوددیگه تموم شد..


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 21:31  توسط   | 

دوباره مسخره بازی هاشو شروع کرد..

حالم از شنیدن حرفا و صداش بهم میخوره..

حالا به وضعیتم نگاه میکنم میبینم پیبینی سادات خانم و اون شادی خانم درست درمیاد..

خسته شدم از دستش..

هرچند که نمی خوام اونجوری بشه...

خدایا خودت این مجسمه مصیبتو دادی خودت رفعش کن من دیگه دارم از دستش دیوونه میشم..

چند روز پیشم مثل اینکه شاهکار کرده..

مامان به من هیچی نگفت از زبون امیر شنیدم..

میدونم بهم چیزی نگفته که اعصابم خورد نشه..

یعنی سر قضیه اینکه خونه کاملا به اسم مامان شده داره میسوزه؟!

اون که ارثیه خودش بود..حق خودشه..

چقد به مامان گفتم این کارو نکن..

هم شر شد بین خانواده خودش هم مصیبت شد واسه خودمون..

من چی بگم خدایا؟! قصد دارم از این به بعد به جای غر زدن فقط باهات دردودل کنم هرچند که هنوزم همه اینارو از چشم تو میبینم.. 

خیلی تمرین لازم دارم که تورو مقصر اصلی وضعیتمون ندونم..

میدونی که یه روز نوبت من میشه تلافیشو سرش دربیارم و میارم..حتی اگه واسه اون دنیام بد بشه برام اینقد ارزش داره..

 اون روزی که دستاش دیگه کار نکنه و نتونه حرف بزنه و به خاطر این وضع عذاب بکشه و تو تنهایی ناله کنه روزیه که برای رسیدنش لحظه شماری میکنم..

*این روزا صبح که بیدار میشم قبل از نگاه کردنم به ساعت گوشیم به تقویمش نگاه میکنم..

همه چیز داره تموم میشه..

تموم و مطمئنم خوب تموم نمیشه..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 21:20  توسط   | 

راستش این روزا زیاد حالم خوب نیست...

اصلا خوب نیستم...

خیلی میترسم..خیلی..

به هر حال هرچی که هست داره اتفاق می افته و من جز اینکه بگم خدایا فقط خودت کار دیگه ای نمیتونم بکنم..

خدایا مثل اینکه گفتی من مثل حضرت یوسف به ارامش میرسم..با بدبختی و سختی زیاد باید زندگیمو بگذرونم ولی اخرش خوشه..

همین که تو تفعلم اومده بود دلم با توئه نشون میده که فهمیدی حرفمو!! منم که همینو میخواستم! 

فقط میخوام تو دلم باشی اینقد که جای کس دیگه ای نباشه..

امروز با وجود این مشکل بهت غر نزدم! میخوام ببینم مراحل تحولو کسی به این سرعت طی کرده ایا؟!

من که اینقد بچه خوبیم و سریع گوشام دراز میشه باهام مدارا کن باشه؟!

لطفا سر قضیه اختلاف با بابا خیلی کمک کن که حل شه.. من دارم  سعی خودمو میکنم ولی تو که بابا رو میشناسی...

کسی که باید بزرگترین حامیم باشه شده بزرگترین مشکل زندگیم..کم کشیدیم مگه از دستش؟

 اگه بخواد بقیه زندگیمم خراب کنه واقعا نمیبخشمش..یعنی تا این حدمیخواد خون من بکنه تو شیشه؟

نمیفهمم... خیلی برام سخته...

تو بابا نداری بدونی چقد سخته این وضعیت من...

به هر حال...کمک کن خدایا که بشدت احتیاج دارم بهت..

فک کنم اینو بتونم از ته دل بگم

دوست دارم خدایا...پس لطفا حواست بهم باشه که الان از هر وقتی بیشتر بهت احتیاج دارم..

میدونم دیروز و پریشب خیلی خراب کردم ولی میدونی که اینقد پشیمونم که دلم میخواد خودمو بکشم از عذاب وجوان دارم میمیرم.. ببخشید ببخشید واقعا ببخشید..

ماه رمضون پارسالو سر لجبازی روزه نگرفتم.. یادمه همون موقعها بود که یه حدیث رو پل عابر پیاده نوشته بود که هر کس ماه رمضونو بدون دیلی موجه روزه نگیره روح ایمان ازش جدا میشه.. بعد از خوندنش دلم یه دفعه ای ریخت ولی با خودم گفتم به درک! چه بهتر! اصلا زودتر جدا شه راحت شم!!

ولی تو که میدونی دلم میخواست بشینم زار زار به حال خودم که داشت تو سرازیری سقوط با سرعت حرکت میکنم گریه کنم..

ولی امسال عجله دارم که ماه رمضون زودتر برسه که جبران کنم!

هرچند که من تو بی ابی میمیرم ولی چه میشه کرد!!

ببخشید باشه؟! میدونی که همین حد منت کشی رو هم خیلی به خودم فشار اوردم اصلا استایل من نیست ولی چه کار کنم دیگه خاطرت عزیزه!!

*هیون جونگ اوپای عزیز دلم تولدت مبارک!! این دومین سالیه که تو دلم برات تولد میگیرم دوساله که داداشمی  امیدوارم تا اخر عمرم برام همین قدر عزیز بمونی شستبلنگ خان!! 

درضمن زودتر اهنگ کره ای بده دیگه مردم از بس ژاپنی گوش کردم به خاطر تو! سه تا کلیپ هم که دادی حضرت اقا!! یکیش زیاد مناسب نبود در جریانی که...!! من هیچی فکر شکیبا رو نمیکنی؟! یادت باشه ما قبل از اینکه خواهر شوهر زنداداش باشم خواهریم پس حواست باشه به کارات خب داداشی؟!

* تکیون تو منو کشتی! فقط همینو بهت میگم  میدونی یه دنیا حرف پشتشه!!

* ازت بیزارم رای بک! حیف من که یه زمانی دلم به حالت میسخن بدبخت!!

*دنیل برایان عزیز! دلم برات کبابه ولی تقصیر خودته اخه پسر خوب! ادم با این سایز میاد قاطی یه عده غول میشه؟!

*حس میکنم از فومینت متنفرم!! البته همچنان دوتا یونو دوس دارم!

*اهنگای جدید لی هیوری قشنگه مخصوصا بد گرل و اون یکی که اسلو بود و با اون اقاهه خونده بود و اسمشو یادم نمیاد!! 

*یعنی من کشته مرده برنامه ریزی منیجرهای کی پاپم!! یه وقتایی اینقد خشکسالیه ادم نمیدونه چی گوش کنه یه وقتایی اینقد زیاده ادم نمیدوهه کدومو گوش کنه!! و الان که اینقد کی پاپ شلوغه و منتظر کام بک گروه های معروفن که حد نداره..

*واقعا مردم کره سلیقه ندارن!!11 اهنگ مسخره فومین سه هفته همه چارتارو درنوردید(!) ولی اهنگ تی ارا که تو امریکا با کریس بروان اجراکردنو حتی جزو ده اهنگ برتر هم نیست!!

به نظر من هر چی بود تنظیم خیلی خوبی داشت..از اینکه از سازهای سنتی هم استفاده کرده بودن خیلی خوشم اومد..

*اهنگ جدید هنری رو دوس دارم!!

* بشدت دلم میخواد برم جی وای پی رو خفه کنم با این کام بکی که واسه تو پی ام داشت..

*خب الان بحث انت.خا.بات بد جوری داغه!! من دوتا مناظره اخرو دیدم این دومیه بهتر بود.. امیدوارم بازم باشه..

خب موضع من که مشخصه از دوم راهنمایی طرفدار قالیباف بودم,هستم و خواهم بود!!

به نظر من هم ادم دوست داشتنیه هم کارنامه درخشانی داره هم اینکه نسبتا دلسوز تره.. 

همه اینا نسبتا ان.. اینا همشون سرو ته یه کربسن فرقشونم اینکه بعضیاشون بیشتر دزدن بعضیا شون کمتر!! قالیبافم کمتر دزده همین!!

البته من عاشق اون اقا مهندسه شدم که ترک بود!! خیلی بامزه بود! یعنی جون میده برای مذاکره کردن با او.باما!! البته ارادت همیشگی من به ترک ها رو نمیشه در این دوست داشتن بی تاثیر دونست!! امیر(داداشم) همیشه بهم میگه بربری خور!! میگه تو مطمئنی ترک نیستی؟! اخه فقط جکهای ترکی برام میخونن به وجود بعضیاشون خیلی بامزه اس ولی بهم بر میخوره.. اخه این چه فرهنگیه ما داریم؟! ترکه فلان لره فلان!! به جای این حرفا بگین غضتفر! نه میواین از یه قوم نام ببرین بگین عربه چرا به خودمو توهین میکنیم اخه؟! یادم باشه یه پست درباره این مسئله بنویسم که دلم خیلی پره..

من به طور مطلق شامل یه قوم نمیشم ولی بخوام درباره بنیادمون حرف بزنم یعنی حدود 4000 سال پیش مال تپه گورانیم که تو کرمانشاه.پس ما اصالتا کردیم البته مامانم کرده و من تقریبا کردم یعنی تنها قومی که خداروشکر دربارش هیچ جکی نمیسازن!!

ولی به هر حال همه ایران سرای من است!

ولایتی هم ادم با سیاست,با تجربه ,با دانش و البته زرنگ و لایقیه و بعد از قایلیباف شایسته ترنشون محسوب میشه از نظر من..

حداد عادلو از بچگی دوس دارم ولی میدونم که مدیریت نداره!!

رضایی که...!! از وقتی من یادم میاد این بنده خدا نامزد میشد!!

امروز به عنوان کسی که اومده یه مناظره که مردم دربارش قضاوت کنن و خودشو به عنوان یه فرد لایق به مردم نشون بده برگشته میگه دربارهگذشته حرف نزنین صلوان بفرستینو تمومش کنین!!

اخه یکی نیست بگه ادم تو میخوای مسادلو ممکلتو با صلوات حل کنی؟!

مگه غیر از اینکه گذشته اس که اینده رو میسازه؟! من اگه تو سال کنکور درس نخونم حقوق دنشگاه تهران قبول میشم؟! نه چون گذشته ام جوری نیست که من این رشته دانشگاهو بدست بیارم برای اینده..

اگه به حرف زدن باشه منو ببری اونجا از هر 8 تاشون بهترحرف میزنمو شعار میدم! ادم که نمیتونه به وعده وعیدشون اعتماد کنه باید ببینی چی بودن چون این ادما تغییری نکردن کسی که قبلا خراب کرده و اشتباهشو قبول نمیکنه و گردن نمیگیره در اینده هم همون راه غلطو ادامه میده  مگه غیراز اینه؟!

این حرف که درباره گذشته حرف نزینین به نظر من به اندازه این سوال که تاریخ به چه دردی میخوره؟! سطحی نگرانه اس..

با دراوردن یه اسکناس هزار تومنی کهنه از جیبت میخوای چی رو ثابت کنی اخه؟! 

درسته من دیدگاه اقتصادیشو قبول دارم من قبول دارم از هر دری که فقر بیاد تو از پنجره اون خونه ایمان میره. مگه میشه این حرفو قبول نداشت من قبول دارم که کسی که پول نداره ایمانم نداره مگه میشه این حرفا رو قبول نداشت؟! واقعیه منطلقه ولی من ازش هیچ راه حل واضحی نشنیدم.. به قول ولایتی نتیجه مطلوبه ولی از راه حل خبری نیست..

در کل به نظر من این درست نیست که اینده کشورمو بدم دست کسی که میخواد با صلوات و تکنیک های جنگی مسائلو حل کنه!!

فرض کنید رفته درباره مسائل هسته ای بحث کنه تو اژانس برگرده بگه اقاجون چرا بی خود وقت خودتونو مارو تلف میکنید؟!یه صلوات بفرستینو اختلافارو بذارین کنار اجازه قعالیت هسته ای بدین ما کار داریم میخوایم بریم نهار بخوریم!!

مشتاق شنیدن نظرای شما هم هستم!

*درضمن بابات اشتباهات تایپی که تو این متن وجود داره معذرت میخوام چون با سرعت نوشتمو وقت دوباره خوندنشو ندارم بعدا میام اصلاحش میکنم..


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 22:4  توسط   | 

این چندمین باریه که میخوام دیگه نیام وب!

 ولی این دفعه دیگه واقعیه. این یه ماهو نخونم علی اباد کتول هم قبول نمیشم!

این شهر رشته ها چطورن؟!

حشره شناسی بندرعباس!

خاکروبی کامپیوتر جزیره ابوموسی!

قابلمه سازی نجف اباد اصفهان!

سیم کشی موبایل هرمزگان!

اگه بخوام همینجوری ادامه بدم اینا رو قبول میشم!

در نتیجه اینجانب عین یه دختر خوب بعد از خراب کردن تاریخی امتحان امروز تصمیم به ترک نت برای یک ماه گرفتم!

برام دعا کنید یه ماه دیگه که برگشتم با لب خندون برگردم نه چشم گریون!

*زهرا جون ایمیل یادتون نره ها!

*امروز نکین جان از این وب بازدید کرد! تنها کسی از دوستای مدره ایم که ادرسمو بهش دادم!

*خدایا خودت میدونی من همه این مدتی که درس خوندم همیشه عالی بودم غیر از دوسال گذشته یعنی دقیقا زمانی که باید خوب بودم خراب کردم...لطفا یه کاری کن سر کنکور نتیجه تلاش همه ی سالهای تحصیلمو بگیرم عادلی دیگه مگه نه؟! 

نه به اندازه تلاش من,به اندازه رحمت خودت نتیجه بده اینجوری بهتره هر چند که... نه من بهت اعتماد داره!!

*الان اینا رو نوشتم ولی اگه منم شب میام یه پست دیگه مذارمو از این به بعد فعال تر میشم!! شاید اگه یه مدت خوب خوندم به خودم جایزه دادمو اومدم مخصوصا که درباه البوم جدید تو پی ام هم کلی چیز میخوام بنویسم که ننوشتم...

نمیدونم برگشتم کیه ولی قلبا امیدوارم بعد از کنکور باشه!

دلم خییییییییییییییییییییییییییییییییییلی تنگ میشه خیلی..

*مرسی زهرا جونم!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 12:40  توسط   | 


در مقابل تقدیر خدا مثل کودکی یک ساله باش

 که وقتی او را به هوا می اندازی,می خندد

چون اطمینان دارد تو او را خواهی گرفت..

*******************************************************

خدایا تو زندگیم همیشه اینجوری بوده, منو تا لب پرتگاه بردی ولی نذاشتی بیافتم ولی مسائله اینجاست:من از زندگی لب پرتگاه خسته شدم,میشه یه کم منو بیاری اون ور تر؟! من نمیتونم خودم بیام چون خودم نیومدم اینجا که خودم برم..

میدونی که همیشه منطقی بودم هیچ وقت تقصیر خودمو گردن تو ننداختم ولی تو تقصیر خودتو گردن میگیری؟ اونایی که مربوط به خودته درست کردی؟! به  خاطر چیزایی که دست من نبود توان من تحلیل رفت,اونقدر که نمیتونم سهم خودمو درست انجام بدم..

میدونم خودمم کوتاهی کردم و میکنم با خودمم خوب نیستم ولی نمیدونی میتونی درک کنی کلمه ی *ظرفیت* رو؟! دیگه تموم شده..مسئله من اینه.. میشه یه کم شارژم کنی؟! ظرفیت لازم دارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 19:41  توسط   | 

مینویسم تا یادم بمونه...

یادم بمونه این روزا رو...

یادم بمونه چه حسی داشتم...

یدم بمونه چه شبایی رو گذروندم...

یادم بمونه و هیچ وقت کینه اش از دلم بیرون نره...

تا روزی که بیام رو به روت وایسمو بگم چرا؟

این حق من نبود, چرا؟

تو که نمیتونی خوب باشی چرا اینهمه ادعا داری؟

تو که بد و ظالمی چرا این همه ادعا داری که من بیشتر بسوزم؟

چرا بابت چیزی که نمیخوام و تو بهم دادی باید جواب پس بدم؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمیفهمی که تحمل کردنش خیلی سخته؟

چرا نمیفهمی که نمیخوامش؟

چرا نمیفهمی خسته شدم؟

واقعا چرا؟

سنگ...اگه سنگ حال منو میدی اب میشد ولی تو...

یعنی از سنگم سخت تری؟

اره سخت تری...

اگه نبودی که اینی که هستی نمیشدی..

لازمه زور گفتن سنگدلیه که تو در حد اعلا داریش...

حالا من چی کارکنم این وسط, هان؟

جواب میخوام,چون بعدا باید جواب بدم..

جواب میخوام,چون ندونستنش داره دیوونه ام میکنه..

هر روز دارم داغونتر میشم و بابتش مواخذه میشم...میفهمی چه دردیه؟

بابت عذاب کشیدن مجازات شی!!! خیلی مسخره اس ولی من تو این موقعیتم...

من خیلی احمقم...خیلی..احمق تر از من هیچ انسانی نیست..

یه دیوونه بی مغزه خود ازار...

بخند ]اره حق داری بخندی..

چون خنده دارم...

چون خیلی احمقم...

چند ساله دارم اینا رو میگم تو حتی گوش نمیکین چی میگم ولی من کوتاه نمیام وبازم ادامه میدم..

چه اراده ای!

اگه واسه کارای زندگیم هماینپشتکارو به خرج میدادم عالی میشد ولی حیف که این درد اینقدر شدیده که مجال فک کردن به چیز دیگه ای رو نمیده..

کی فراموشت میکنم؟

کی میتونم از زندگیم پاکت کنم؟

من اون روزو میخوام...

روزی که دوباره عین احمقا دوباره شروع نکنم باهات حرف زدن..

ولم نیمکنی...

منو نمیخوای و ولم نمیکنی..

ازم بدت میاد همون قد که من دوست ندارم..

ولی من ولت نمیکنم چون حقمو ازم گرفتی..

چون زندگیمو ازم گرفتی..

چون دنیا و اخرتمو گرفتی..

چون هیچی واسم نذاشتی برای ادامه دادن..

تو چرا ولم نمیکینی؟

شایدم ولم کردی و خبر ندارم..

شایدم من احمق فک میکنم هنوزم یه وقتایی بهم گوش میدی..

ولی مگه میشه وقتی یکی داره باهات حرف میزنه صداشونشنوی؟

نه نمیشه نشنید, ولی میشه نشنیده گرفت..

خیلی بدی..خراب کردی و رفتی؟

بیا درستش کن..

حق نداری منو ول کنی..

چون من خیلی تنهام..

چون تو رو کم دارم میفهمی؟

بفهم..

تو رو به هر چی برات با ارزشه بفهم و دستمو بگیر..

تو نمیفهمی حس تنهایی و بی پناهی یعنی چی..

ولی حداقل سعی کن درک کنی...

یه کم وجدان داشته باش..

یکی به خاطر تو هر روزش جهنمه..

چطوری دلت میاد بهش یه نگاه هم نندازی وقتی میدونی هر لحظه داره ضعیتر میشه...

نمیفهمی..

نمیفهمی گریه هام به خاطر چیزایی که ازم گرفتی یا بهم ندادی نیست..

به خاطر اینکه تو رو ندارم..

اگه تو باشی میشه همه اینا رو تحمل کرد..

اگه تو باشی...

برای تو بودن کاری نداره..

چیزی ازت کم نمیکنه..

ولی نمیخوای که پیشم باشی..

چرا؟

من خوب نیستم.اره من بدم خودمم اینو میدونم چیزی که لازم باشه تو بهم یاد اوری کنی..

ولی تو خوب باش..

من خیلی وقته موضعمو مشخص کردم..

یه بار دیگه مینویسم..

مینوسم که یادت تو هم بمونه..

مینوسم که بعدا نگی نگفتی..

حتی اگه این وب دیگه نباشه , نوشته های من میمونه..

فریاد من میمونه..

هرچند که نمیشنوی..

مهم نیست که نشنوی مهم اینکه که من گفتم تا بعدا نگی نگفتی..

"من هیچ کاری نمیتونمم بکنم چون نمیدونم که باید چی کار کنم."

"نمیدونم باید چی کار کنم" اینو بلند بخون چون تو دلم با همه وجود فریادش زدم..

31/2/1392

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 16:53  توسط   | 

امشب هی داره اتفاقاتی می افته که حال خوب من خراب بشه ولی نمیذارم!! مردین حال منو بد کنین!!

خب این چند تا عکس از ما چارتایی که یکشنبه کلی خوش گذروندیم!! البته کمه و اون فیلمایی که گرفتیم ته خنده اس ولی به قول باران بی اشکاله و این چندتارو همینجوری برای ثبت خاطره گذاشتیم!

*زهرا جون من نمیدونستم چه جوری بهتون رمز بدم و تنها راه حلی که به ذهنم رسید این بود که یکی از چیزایی که درمودتون میدونمو رمز پست کنم و سعی کردم غیر خصوصی ترینشون باشه که رشته تحصیلیتونو انتخاب کردم! ببخشید دیگه راه دیگه ای نبود!

*باران جون اون پستتو خوندم و باید بگم عالی بود به معنای واقعی کلمه و کلی هم برات نوشتم ولی متاسفانه کامپیوتر در کمال ناباوری هنگ کرد و همش پرید این یکی از عواملی بود که امشب خیل لجمو دراورد! امشب نمیتونم ولی فردا حتما میام مینوسون دوباره..ولی همینقدر بگم خیییییییییییلی خوب نوشتی!

* اگه گفتین الاندارم چی گوش میدم؟! اهنگ جدید 2pm!! که مال شوهر و برادر شوهرای گرامیم میشه!! و اهنگشون بسی زیباست!!فقط تیکه اخر کلیپش یه نمه...!! ولی من اشکال نمیگیرم!! 

یه تیکه ته کیون خیلی با حس میگه سارانگه(عاشقم) منم هر وقت به اونجا میرسه تو دلم میگم میدونم عزیزم,منم!! خل شدم رفت!!

البته مثل اینکه ویدئو اصلیشون نیست و ما باید منتظر باشیم! پس زلزله که این باشه خود زلزله چی میشه!!

این لینک کلیپش با حجم کم

http://www.mediafire.com/?agilm0n915qc6yc

اینم زیرنویسش

http://www.mediafire.com/?a4vuwrptwyjajzn

منبع هم اخرین لینکم

خب بریم ادامه مطلب!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:45  توسط   | 

یعنی امروز یه اتفاق افتاد تو خیالمم نمیدیدم!!

قرار بود دوشنبه با اجیم برم نمایشگاه کتابو همدیگرو ببینیم..خب طبیعتا نگران بودم..وقتی کسی رو که خیلی دوس داری قرار بعد 9-8 ماه ببینی مسلما هم ذوق داری هم هیجان هم استرس...

دیشب ساعت یک خوابیدم و خب صبح واقعا زورم میمو زود از خواب بیدار شم ساعت7.30 بیدار شدم منم که نت از نون شب برام واجب تره اولین کاری که کردم این بود که کانکت شم.. کامنت شکیبا رو خوندم بعدشم رفتم پستشو خوندم..

دلیل دیر خوابیدن دیشبم این بود که داشتم به دوشنبه فک میکردم...اینقدر ترسیدم که گفتم فردا خیلی محترمانه بهش میگم اجی جان جمله فصیح و زیبای غلط کردمو واسه اینجور مواقع گذاشتن! من اصلا جرات روبه رو شدن باهاتو ندارم!

خب میترسیدم ازم خوشش نیاد! مخصوصا که من جدیدا کاملا روبه رشدم!! که البته کاملا عرضیه! من اصولا زندگی بهم فشار میاره و نگرانی دارم به خوردن پناه میبرم  به خاطر همین نگرانی و استرس از تابستون تا اوایل زمستون 15 کیلو وزن اضافه کردم! بابای من چون ورزشکاره خیلی بهم غر میزنه که یه بچه 18 ساله نباید این هیکلی باشه ولی خب واقعا دست خودم نیست نمیتونم..

 ما کلا خانواده ورزش دوستی هستیم داداشم کشتی گیره مامانم هم در حد همین پیاده روی ولی سعی میکنه حتماورزشو داشته باشه..منم که خب هرچند تپل بودم ولی تحرکم زیاد بود و چاق حساب نمیشم ولی دو سه ساله اوضاع روحیم خوب نبوده دیگه ورزش مرتبو گذاشتم کنار به خاطر همین کم کم اضافه وزن گرفتم ولی خب تابستون پارسال دیگه شاهکار شد! زمستون سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و یه چند کیلویی هم کم کردم ولی بعد از عید...

بعد از عید یه چیزایی در مورد زندگیمون فهمیدم که واقعا برام دردناک بود.. خدا میدونه که یه ماهه یه خواب اروم نداشتم.. بهترین خوابی که دیدم هفته ی پیش بود که خواب دیدم با احسان داریم یه مشکل بزرگو حل میکنم و من زن احسان بودم! این خواب فقط بعد از بیداری برام جالب بود ولی تو خواب داشتم میمیردم از استرس.. سخت ترینشم خوابی بود که دیدم دارم مامانو از دست میدم که چیزی که بیشتر نگرانم میکرد که این سومین باری بود که عین این خوابو میدیدم...

تنها چیزی که به خودم اطمینان میدادم اینکه سادات خانم گفته بود خاله نرگس اولین کسیه که از خواهرا میره پیش دایی و یعنی مامان من حداقل دومین نفره پس این یه کم خیالمو راحت میکرد آخه من واقعا بدون مامانم نمیتونم زندگی کنم..درسته زیاد به روش نمیارم ولی حتی فکر یه روز بدون مامانم هم دیوونه ام میکنه چون تو خانوادم فقط دلم به اون خوشه..هرچند که فکر خاله ام رو هم میکنم نفسم میگیره...

خلاصه اینقدر چیزای وحشتناک که کاملا غیر قابل تغییرند رو فهمیدمو برام پیش اومد که تو یه ماه گذشته 6کیلو اضافه کردم! خدایی تا حالا ادم به این با استعدادی دیده بودین؟! 

مطمئنم حتی اگه خودم یا این وضعیت کنار بیام بابام نمیذاره من اینجوری بمونم! مثل این یه سال گذشته که هر دفعه یه ذره قوی تر تذکر میده! فک کنم بخوام طولش بدم کار به جاهای باریک میکشه! خودمم نمیخوام اصلا این وضعیت خوشم نمیاد حتی مانتو عیدم هم اندازم نیست! فقط یه مانتو پانچ دارم که اونم چون فری سایزه اندازمه! دلم برای مانتو های دیگه ام تنگ شده خب! بدتر از اون اینکه نتونی مانتویی که یه ماهه خریدیش بپوشی!

اصلا از کجا به این جا رسیدم؟! بحله اینم از ویژگی همیشگی من پریشون نویسی!

خلاصه صبح بعد از یه تجدید خاطره و افزایش استرس بلند شدم رفتم کتابخونه! 9 شروع کردم به خوندن اونم چه شروعی!! همون صفحه ای باز کرده بودم بخونم تا ساعت 11 جلوم بود! بعد از چندتا اس ام اس و اینکه شکیبا گفت میخواسته فردا بیا فرهنگسرا غافلگیرم کنه یه حس مبهمی بهم میگفت امروز شکیبا میاد اینجا!! با تمام وجود سعی کردم با این حس مبهم مقابله کنمو بگم اشتباه میگی بچه جان! بااین وجود این حس مبهم ول کن نبود! سعی کردم حواسمو بدم به درس و شروع کردم خط کشیدن زیر جمله ها! الان رفتم نگاه کردم دیدیم هیچی نفهمیدم چون فقط زیرش خط کشیده بودم!

دیدم دیگه نمیشه ساعت یک بود که رفتم خونه..نهارمو خوردم وظرفا رو جمع کردم کهبرم دراز بکشم که دیدم گوشم زنگ خورد! شکیبا بود! جواب دادم و اونچه که شنیدم:کجایی؟! منم گفتم خونه!و تلفن قطع شد و من مبهوت مونده بودم! مامان گفت چی شد؟! شکیبا اومده اینجا مامان! یه لیوان اب خوردم چندتا نفس عمیق و تازه یادم افتاد که یه زنگی بهش بزنم بگم من دارم میام! اصلا نفمیدم چه جوری حاضر شدم و بدو بدو رفتم! 

و دیگه اجیمو دیدم! حدودا همونطوری بود که فکرشو میکردم..یه دخمل خوشگل و قد بلندو دوست داشتنی!صداش یه نمه بچگونه بود برخلاف صدای من که بمه...

اولش از یه طرف حسرت خوردم که فرزانه نیست که شکیبا رو ببینه از یه طرفم گفتم چه بهتر! ادبیات فرزانه با من فرق میکنه و یه کوچولو زیادی بی ادبه!! ولی به یه ربع نکشید که رسید! که خیلی هم لطف کرد واقعا!! اخه یکی نیست بگه دختره با فهم و شعور من اجیمو بعد از 8 ماه دیدم تو داری شوخی شهرستانی میکنی؟! فردا حتما از خجالتش درمیام!!

دیگه یه خورده چرخیدیم و بستنی خوردیمو رفتیم کتابخونه که مثلا درس بخونیم که چقدم شد و فک کنم مباحثی که خوندیم تو کنکور بیاد همه تستاشو میزنیم! رفتیم یه خورده هم مجله خوندیم و بعدشم شکیبا باید میرفت تا مترو باهاش رفتمو بعدشم دیگه معلومه...

اومدم کتابخونه با نگین خداحافظی کردمو برگشتم خونه..

تا رسیدم خونه مامانم گفت زیارت قبول!! منم گفتم خیلی ممنون! ایشالله زیارت سادات خانم(دوست مامانم و خاله هام که علی رغم 8 سال دوس بودن تاحالا همدیگرو ندین اخه اون اصفهانه) نصیب شما هم بشه!

خب راه حل شکیبا برای رفع استرس از اون لحاظ خوب بود ولی بازم استرس وجود داره که نتیجه چیست؟! 

سوال من از شما اینه دید شکیبا به من تغییر کرده ایا؟! نمیدونم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 22:43  توسط   | 

*تی ارا ان فور  زیرگروه تی ارارست که جدیدا اهنگشونو منتشر کردن...موفق ترین اعضای گروه رو شامل میشه یعنی ایون جونگ جی یون و هیومین و این عضو جدید که مسلما به پای این سه تا نمیرسه ولی به نظر من توانایی خوبی داره...خب این زیر مجموعه رو دوس دارم! اهنگشونم خوب بود..مخصوصا یه بخشی از تنظیمش تو کره نو بود..هرچند که من کلا از جی یون خوشم نمیاد ولی میتونم تحملش کنم! من جی یونو به عنوان یه مدل قبول دارم ولی به عنوان یه خواننده نه! البته نه اینکه اون توانا نباشه ولی اون مدلی که من میخوام نیست..در واقع صداشو دوس ندارم ولی خوشگل بودنشو قبول دارم اگه 5 د.ختر واقعا خوشگل تو کره باشه قبول دارم که یکیش جی یونه ولی اگه 50 تا خواننده خوب تو کره باشه جی یون حتی منفی 50 ام هم از نظر من نیست!

*وااای! من اصلا فکرشو نمیکردم لی های اینقدر موفق بشه!

در عرض کمتر از یه سال از شروع کارش 7 بار تو کی چارت اول شده! 5 بار ام نت و 2 بار اینکاگویو!! در صورتی که تو کی پاپ استار دوم شد من فک میکردم پارک جی مین با توجه به این دونفرم هستن موفق تر میشه ولی کاملا بر عکس شده! تا حالا سه تا اهنک از لی های شنیدم هر سه تاشم ارزش دو سه بار گوش کردن داشت..از &15 دوتا اهنگ شنیدم که اولیش به نظر من خیلی بهتر بود این دوم ی هم خوبی بودمخصوصا تنظیمشو دوس داشتم ولی  خب باز لی های بهتر بود!

چیزی که برای من بیشتر جای تعجب میذاره اینکه که کمپانی&15 جی وای پیه و کافیه یه خورده با کی پاپ اشنایی داشته باشین تا بدونی که همیشه ر.قص های گروه های این کمپانی عالی بوده..اگه به اوارد هایی که میس ای و 2 پی ام گرفته توجه کنی ممیبین تو اکثر جشنواره ها جایزه های د.نس رو درو کردن! در صورتی که این گروه اهنگ اولش که اصلا د.نس نداشت د.نس این دومیه هم خیلی معمولی بود!  سوال من از جی وای پی اینه: ایا این راهی که شما پیش گرفته راه خوبیست؟!!!

من جای جی مین باشم لجم درمیاد! هرچند که زیاد ازش خوشم نمیاد و ترجیح میدادم لی های اول بشه ولی هم گروهی جی مینو که حتی اسمشم نمیدونمو تاحدودی دوس دارم!

*برنده امسال کی پاپ استار یه گروه بودن! جالبه یه خواهرو بردار 14 و 17 ساله!  من از صدای د.ختره خوشم اومد ولی چهره اش کاملا کره ای بود یعنی حتی با آرایشم چشاش معلوم نبود!! ولی خب ملاک همیشه برای من صدا بوده وگرنه از جی یون خوشم میمود! اینم بگم این دوتاهم به جی وای پیوسته! برنده پارسال هم رفت جی وای پی و عاقبتشم دیدیم!

امسال از چهار تا تاپ دو نفر رفتن اس ام که مثل پارسال هیچ کدومشون به فینال نرسیدن و نفر دوم هم رفت وای جی..

وااای اگه من میتونستم اونجا باشم...!! حتما میرفتم اس ام چون هم با استایل من سازگار تره هم با سونوشیده و بوآ ی عزیزم هم کمپانی میشدم! 

نفر دوم هم یه پسر 11 ساله!! یعنی من شدیدا دچار افتادگی فک شدم!!

*از اهنگ جیدی فومینت و سکرت  خوشم نیومد..

* سای با اهنگ جدیدش خراب کرد! محاله موفقی کانگنام استیل تکرار بشه.. هرچند که بازم رکود جاستینو زد! فک کنم جاستین به خون سای تشنه باشه!

راستی کلیشپم خیلی بد بود! این کره ای های این مدلی نبودنا...!

*شوهر و بردار شوهرام تا چند روز دیگه برمیگردن! هرچند قرار بود 26 مارس بیان ولی نشد دیگه..ای تیزرشونم که....!! شما منو کشتین با این هیکلاتون میدونیم دیگه هی نشون دادن نداره! من خنگم با وجود اینکه کشتی کجم نگاه مکنم ولی رو نمیشه اینا رو وقتی لباس درستو حسابی تنشون نیست نگاه کنم! دستمو میذارم رو چشامو از بین انگشتام نگاه میکنم!( این کلا استایل منه وقتی سختمه چیزی رو ببینم ولی میخوام ببینم!) ولی ته کیون بچه خوبی بود کت شلوار پوشیده بود! خیلی هم بهش میمود! کلا ته کیونو باکت شلوار دوس دارم..

هر وقت محدثه ته کیونو میبینه میگه خدایی هیون خیلی خوشگلتره! منم هر سری براش توضیح میدم هیون داداشمه و شوهر شکیبا! من به همین ته کیون راضی ام!(واقعا به این میگن یه ادم کم توقع!!)بعدشم به قول خودت شوهر خوشگل مال ادم نیست! با این همه توضیح من هر سری این مصیبتو دارم!

*این سایتی که اخرین لینکمه خیلی سایت خوبیه که سه روز پیداش کردم..از تو چینگو هم بهتره..

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:44  توسط   | 

 *دو هفته گذشته امتحان نیم ترم داشتیم اونم چه امتحانایی! همه شو کاملا شوخی و سهل گرفتیم و نتیجه هم معلومه که چقدر درخشان خواهد شد! امروز نمره های زبانمو اومد با وجود پایین بودنشون هیچ کس خودشو ناراحت نکرد! تنها کسی که ناراحت شد حدیث بودکه 4 از15 شد اونم رویا اومد مثلا دلداریش بده گفت:اه خنگ بازی از خودت درنیار دیگه! ببین من و محدثه هم 4 شدیم ولی داریم میخندیم! البته بگم وضع منم بهتر از اونا نبود 8 شدم! یعنی فقط نیوفتادم!


*مامان داره کم کم تصمیمشو میگیره خدایا..نمیدونم این کار درسته یا غلط تنها چیزی که میدونم اینکه خوب نیست..خیلی بده..هر کاری بکنه خوب نیست ولی این کار اخه...اگه اینجوری بشه من دیگه نمیدونم باید چی کار کنم..اگه اینجوری بشه دیگه خوشبختی من کامل میشه! واقعا فک نمیکنی بسمه اخه ظرفیت منم حدی داره که البته 4 ساله تموم شده....اصلا بهش فک نمیکنم  دیگه بسه اینقدر واسه چیزایی که به من ربط نداره حرص خوردم و سلول خاکستری سوزوندم هر کاری بخوان بکنن در هر حال من نه سر پیازم نه ته پیاز و کاری از دستم بر نمیاد پس بی خود خودمو ناراحت نمیکنم به خاطرش البته بهتره بگم دارم سعی میکنم اینجوری باشه..میبینی که دارم سعی میکنم به هر چیزی فکر کنم غیر از زندگیم.. یه کاری بکن من کاری از دستم بر نمیاد نذار بدتر از این بشه...


*من از ادام لمبرت خوشم میاد ولی دلم نمیخواد خوشم بیاد! خب صداش خیلی خوبه اهنگاشم قشنگه! حالا از لحاظ اخلاقی...! هرچند که چند وقته دید من نسبت به اینجور ادما تغییر کرده ولی بازم ته دلم یه جوریه...آخه  چرا من باید تو این موقعیت قرار بگیرم ؟!!!!!

*یک سال گوش دردو تحمل کردم پیش ده تا دکتر رفتم اخرش این دکتر اخریه میگه از معده ته! تا حالا همچین چیزی شنیده بودین؟! اگه مطمئن نبودم  دکتر درستو حسابییه بهش میخندیدیم! ولی اونجوری که مامان فربد(که خیلی ساله پرستاره واین دکترا رو خوب میشناسه) میگفت یکی از بهترین دکترای گوش حلق و بینی ایرانه و گوش فربدم تو عید اون عمل کرد و خیلی هم راضی بودن..مال فربدم مثل مال من شده بود اسید معده اش میزده به مری از اونجا هم به گوش برای بعضی ها هم میزنه به پس سر. یعنی جلل الخالق به این میگن! حالا باید سه ماه قرص بخورم! 100 تا قرص! وای من حاضرم 50 تا امپول بزنم ولی رنج هر روز قرص خوردنو تحمل نکنم...

*دوست عزیزی با اسم بهار برام اینا رو گذاشته بودکه اولیش یه کلیپه که هیویون و ته مین وایونهیوک و یکی از اعضای اگزو کی با دو نفر دیگه که نمیشناختمشون میخونن و میرق.صن درواقع یه سی اف برای هیونداس...که البته هیویون توش بسی زیبا شده! دومی هم کلیپ رق.ص سونوشیده (یوری, سوهیون ,هیویون و یونا) که واقعا قشنگ بودیه تیکه شوهر منن نشون دادن! ر.ق.ص اونا رو تو این برنامه دارم فقط حیف حجمش بالاست نمیتونم اپلود کنم وگرنه حتما میذاشتم چون خیلی خوب بود کلا منم تو پی امو تو گروه های پسر کره ای پادشاه ر.قص میدونم!.. بهار جان مرسی عزیزم..

http://www.mediafire.com/?sqn11ozlv75qbcz

http://www.mediafire.com/?18h524j388zt7mw

*بعد از خوندن کامنت بهار رفتم اون مطلبی که درباره عدالت خدا نوشته بودمو خوندم!(چون اونجا کامنت گذاشته بود منم گفتم برم ببینم چی نوشتم!خب 4 ماه گذشته..) خدایی من اعصاب دارما!چه حوصله ای وقعا! از همه کسایی که نوشته های منو میخونن واقعا ممنونم که همچین حوصله ای دارن!

ولی خودم خوشم اومد! به این میگن خودشیفتگی محض! ولی خب من اصولا ادم صادقی هستم! خیلی از اون مطلبم خوشم اومد! به قول اسماعیلی دمم گرم!!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 12:51  توسط   | 

*این چند روزی کلی اتفاق افتاده کلی چیز که اگه بخوام همشونو بنویسم فک کنم 10 ساعت طول میکشه بنابراین فقط یه شرح حال کوچولو مینویسم..

این چند وقت خیلی کم میام نت..از من بعید بود ولی خب چاره ای نیست دیگه البته درستو حسابی هم نتونستم درس بخونم ولی خب همین که دارم کم کم از نت دل میکنم خودش خوبه..اخرش فک کنم من از 10 تیر شروع کنم درست درس خوندن!! البته دو روز پیش  اومدم نظرا رو به ترتیب تایید کنم اول نظر بارانو تایید کردمو اومدم برم وبش کامنت بذارم و داداشم رسید که صبح که رفتی مدرسه دانلود گذشتی و تا الان از زمان تو میرفته و پاشو! منم هی گفتم امیر جان حالا تا بری نهارتو بکشی و بیاری و من بلند میشم  وایساد بالاسرمو و الا و للا و که باید بلند شی! منم براش کلیپ جدید جی پارکو گرفته بودم که گفتم حداقل به خاطر این کلیپه دو دقیقه زمان بده که گفت نه پا شو! منم دیگه  بلند شدمو صفحه هامو بستم تا من بلند شدم اون رفت اشپزخونه که غذا شو بکشه! وای یعنی من اتیش گرفتم! اینقدر لج در اومد که  کلیپ جی پارکو پاک کردم دیدیم هنوزم دلم خنک نشده! کامپیوترو خاموش کردم بازم دلم خنک نشد! کلا از برق کشیدم! اگه زمان داشتم جمعش میکردم میذاشتم تو کارتن! خدایی من اعصاب فولادی دارم دارم با این بشر کنار میام!

*من از داریوش اصلا خوشم نمیاد! خیلی بی مقدمه بود نه؟!! با وجود اینکه من از بچگی سیاوش قمیشی گوش میدادمو خب اهنگای اونم شاد نیستن ولی اهنگای غمگینو زیاد دوس ندارم و به نظر من بعد از گوش دادن به اهنگای داریوش اگه کسی که مشکلات زیاد داره خودکشی کنه جای تعجب نداره! صداشم زیاد دوس ندارم من از صدای های قوی و رسا مثل سیاوش و ابی دوس دارم ولی صدای داریوش خیلی گرفته اس که فک کنم بیشتر به خاطر اون سیگارو سالهای صدا اعتیادشه..خلاصه هر چی من از خود این اقا و اهنگاش خوشم نمیاد اهنگ شب مهتابشو دوس دارم! به نظر من این اهنگ ملودی و تنظیم فوق العاده ای داره مخصوصا تیکه اخرش صدای ویولن ادمو میبره تو اسمون واقعا! البته شعرشم خیلی قشنگه به نظر من قشنگترین شعریه که در وصف بی وفایی گفته شده! من این اهنگو چند روز پیش بعد از سالها پیدا کردم البته کیفیتش پایینه ولی خب بهتر از هیچیه...واقعا دوسش دارم واقعا..

*راستی بچه ها برای سیاوش دعا کنید حالش خوب نیست واقعا اگه خدایی نکرده چیزیش بشه من میمیرم...اگه بگم من دوتا بابا داشتم تو زندگیم اصلا زیاده روی نیست تو وصف جایگاهی که سیاوش برای من داره چون با شعرای اون بزرگ شدمو تو سختی هام برام بهترین مرهم بوده صداش..

*این جمله هارو زهرا جون برام گذاشته بود که به نظرم جملات قشنگی هستن پس با ذکر منبع اینجا میذارمشون تا بقیه هم بتونن بخونن! مرسی زهرا جون.

 اگر می دانستید که افکارتان چقدر قدرتمند است، هیچگاه حتی برای یک بار دیگر هم منفی فکر نمی کردید

- خداوند برای هر چیزی که اجازه اتفاق افتادنش را می دهد دلیلی دارد… ممکن است ما هرگز نتوانیم حکمتش را درک کنیم اما باید به اراده و خواست او اعتماد کنیم

- رها کردن کسی که برای شما ساخته نشده یعنی رسیدن به این درک که برخی آدم ها بخشی از سرگذشتتان هستند، نه بخشی از سرنوشتتان

- به جای پاک کردن اشکهایتان، آنهایی که باعث گریه تان می شوند را پاک کنید.

- کسی که در برابر خداوند زانو می زند، میتواند در برابر هر کسی ایستادگی کند. 

- خداوند هیچ دری را نمی بندد مگر اینکه در دیگری را باز کند

- اگر کسی با شما مشکل دارد، یادتان باشد که آن مشکل اوست، نه شما … انرژی خود را تسلیم منفی گرایی نکنید… ارزش شما خیلی بیشتر از آن است… 

- لبخند بزنید و بگذارید همه بدانند که امروز بسیار قوی تر از دیروزتان هستید! 

- ایمان داشتن در زندگی به این معنا نیست که کَشتی شما با طوفان مواجه نخواهد شد، بلکه به این معنا است که کَشتی شما هیچگاه غرق نخواهد شد

- هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید، کس دیگری دارد نفس های آخرش را می کشد. پس دست از گله و شکایت بردارید و بیاموزید چگونه با داشته هایتان زندگی کنید.

- یک فرد موفق کسی است که بتواند از آجرهایی که دیگران به طرفش پرتاب کرده اند، ساختمانی محکم بنا کند

- از نشانه های ذهن فرهیخته آن است که در عین مخالفت با عقیده ای، به آن احترام بگذارد.

- سخن گفتن با خدا مانند صحبت کردن با یک دوست پشت تلفن است... ممکن است او را در طرف دیگر نبینیم، اما می دانیم که دارد گوش می دهد... 

- همه افراد به عنوان یک انسان قابل احترامند اما از هیچکس نباید بت ساخته شود

- از اینکه خودم هستم خوشحالم. شاید کامل نباشم اما صادق، دوست داشتنی و خوشبختم. سعی نمی کنم کسی باشم که نیستم و تلاش نمی کنم که همه را تحت تاثیر قرار دهم. من خودم هستم

- صدایتان را بالا نبرید، قدرت استدلالتان را بهبود بخشید 

*یادش بخیر اون موقع که تازه وبمو زده بودم چند تا شعر گذاشته بودم اجیم هم یه شعر برام گذاشته بوداز حافظ که خیلی خوشم اومد اونم گذاشتم تو وبم..

*اجی شکیبا اینقدر دلم برات تنگ شده که نمیشه تو کلمات گفت...*



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 15:58  توسط   | 

به نظر من این چیزیه که هم در مورد شادی صدق میکنه هم در مورد غصه ولی موقع شادی هیچ وقت بهش فک نمیکنم و در مورد سختی ها یه جورایی برام مرهمه! منم که دیگه دارم روبه سو مثبت شدن میرم! گفتم چندتا مطلب درستو حسابی که داشتمشون ولی پست نکردمو بذارم فک کنم ارزش پست کردن دارن..

*از شیخ بهایی پرسیدند :سخت میگذرد چه باید کرد؟!

گفت: خودت میگویی سخت میگذرد,سخت نمیماند..

پس خدارو شکر که میگذرد و نمیماند..

*این شعرم که من دیگه عاشقشم! یه سالی هست قابش کردم و زدم به دیوار اتاقم..

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد

دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

گر بد کند زمانه تونیکو خصال باش

بگذشت از این بسی به سر این نیز بگذرد

ور دور روزگار نه بر وفق رای توست

اندوه مخور که بی خبر این نیز بگذرد

یک حمله پای دار که مردان مرد را

 بگذشت از این بسی بتر این نیز بگذرد

منت خدای را که شب دیر پای غم

افتاد با دم سحر این نیز بگذرد

ابن یمین ز موج حوادث مترس از آنک

هر چند هست با خطر این نیز بگذرد

تشویش خاطر است ولی شکر چون نکرد

ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد

*اینم یه داستان با همین موضوع..نمیدونم راسته یا همین جوری ساختنش ولی خوندنش خال از لطف نیست..

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت :یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد
دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من ،کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 12:12  توسط   | 

خدایا اون انگیزه رو تقریبا برام فرستادی ممنون..

ولی میدونی راه رسیدن بهش خیلی سخته کمکم میکنی دیگه مگه نه؟!


*در مورد پست قبل..من اصلا زیادی روی نکردم تو غر زدن به خدا ولی فک میکنم نباید پستش میکردم..

* فک نمیکنم هیچ کدوم از دوستانی نوشته های منو میخونن اهل کشتی کج باشن منم زیاد نیستم ولی دوتاشونو دوس دارم و اون مسابقه هایی که قراره ببرنو( به داداشم میگم اگه میبره بهم نشون بده وگرنه حوصله اعصاب خوردی ندارم!) رو میبینم دیروز حساس ترین مسابقه کشتی کج سال که بین این دوتایی که من دوسشون دارم بود برگزار شد که خوشبختانه جان سینا برد! پارسال راک برده بود و امسال هم نوبت جان سینا بود که ببره و حقشم بود اصلا یه نفر تو این جماعت ادم باشه همینه! اونایی دیگه همه وحشی و روانی ان! ولی این یه کوچولو اخلاق جوانمردی داره و هر چقدرم که ببره به نظر من حقشه..راک هم ادمه ولی تو کری خوندن خیلی نامرده! یه سال بود واسه جان سینا بیچاره کری میخوند و کلی تحقیرش کرد ولی سینا فقط نگاه کردی..از این یه بخشش خیلی بدم میاد! اصلا انگار حرف زدن بلد نیست عین این بچه یتیما فقط نگاه میکنه! ولی دیروز وقتی بردو کمربندو بهش دادن و راک هم سرپا شد(مسابقه ای 45 دقیقه بود دیگه جفتشون داشتن میمردن!) باهاش حرف زدو باهم دست دادنو همدیگرو بغل کردن! یعنی این منظرو تو کشتی کج محاله ببینید! 

جان سینا جان پیروزیت نوش جونت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 14:32  توسط   | 

دوشنبه سه بار یه پستو نوشتم و هربار یه جوری شد که پست نشد! دیگه لجم دراومدو قیدشو زدم..

الانم زیاد وقت ندارم و فقط میخوام یه پستی داشته باشم! اخه تا حالا نشده بود اینقد بین دوتا پستم فاصله افتاده باشه فک میکنم بیشترین فاصله نصف این زمانم نبوده!

*اول اینکه واقعا از شنیدن مرگ عسل بدیعی ناراحت و شوکه شدم..اصلا فکرشو نمیکردم همچین خبری بشنوم.. برای چندینمین بار بهم ثابت شد نمیشه به ایندنیا اعتماد کرد..

*پدربزرگ محدثه هم روز سوم عید فوت کرد..نزدیک 90 سالش بوده.خدابیامرزتش راحت شد..

*امیدوارم عید برای کنکوری های عزیزی که مثل من نفهمیدن چه جوری گذشت خوب بوده باشه..من دو سومشو به باد دادم ولی خب همون یک سوم هم بهتر از هیچیه..یعنی فقط تونستم پیشو اونم نصفه نیمه بخونمو پایه ام هنوز مونده..دوران طلایی برای من مسی بود ولی خب بازم بهتر از حلبی بودنه!

*دیروز برای سیزده بدر رفتیم خسرون..هیچ کدوم ار خاله ها نبودن و فقط بابااسفند ظهر دو سه ساعت اومد..مادر جون که به رسم این چند سال نیومد..یادش بخیر اخرین سیزده بدر با دایی  بودیم..

خدایا محدثه روز تشییع جنازه پدربزگش بهت گفته بی رحم وقتی اون همچین حرفی زدهواسه پدربزرگ 90 سالش من چی باید بگم بهت؟!

برای پسری که تو 27 سالگی از دنیا رفت..

برای دختری که تو 23 سالگی بیوه شد..

برای پسری که تو 9 ماهگی یتیم شد..

برای پدری که باید تو دهه هفتم زندگیش هنوز بره بالاسرگارگرا و حرص بخوره..باید بره تو باغی که پسرش تو اسخر همون باغ زندگیش تموم شدو اینقدر گریه کنه که قلبش بگیره و خودت میدونی تابستون چی شد..

برای مادری که هنوز که هنوزه نمیتونه باید خونه خودش برای اینکه یاد پسر یکی دونه اش براش زنده میشه.. از تنهایی خونه با اغوش باز استقبال میکنه برای اینکه بتونه با خیال راخت برای پسرش گریه کنه..

برای 4 تا خواهری که بعد از مرگ برادر کوچولوشون حسی بهتر از حس یه یتیم ندارن..

برای خودم..اره برای خودم ,برای خودم که باید بشینمو تماشا کنم این همه مصیبتی که الان وجود داره در صورتی که اگه داییم بود هیچ کدوم از این مشکلات پیش نمیومد..اینجوری خونه پدربزرگ و مادر بزرگم سوتو کور نبود.. بابااسفند زمین خسروونو نمیفروخت..تا یه قدمی مرگ نمیرفت..محمد و صادق اینجوری به باد نمیرفتن..و هزار مشکل دیگه ای خودت میدونی و من وقت نوشتنشو ندارم..

با مغز استخونام حس کردم که خوشبختی که تازه یه سال بود به اوجش رسیده بود از خونه هامون رخت بستو و رفت و هیچ وقت برنمیگرده.. 

واقعا چه جوری میشه که وجود یه ادم اینقدر تو زندگی دیگران موثر باشه؟! اینقدر ادم تاثیر ذاری باشه و خدای بزرگ و بخشنده مهربان و مدبر وعادل اونو ببره..

چرا؟چرا؟چرا؟

چرا زخمی رو به ما دادی که بعد از 5 سال هنوز مثل روز اول تازست؟! چند سال دیگه سیزده بدرم با یاد داییم کوفتم بشه؟! تا چند سال دیگه باید حرص عوضی بازی های خونواده زندایی رو بخورم؟ چندسال دیگه بینم این وضعیت مسخره رو؟

این مصیبت حق هر کدوم ما بود حق مادرجونو باباسفند نبود...من اگه جای این دونفر بودم که همه خوشبختی هامو ازم میگرفتی دیگه اسمتم نمیاوردم..دیگه خدایی نداشتم..دیگه برام نبودی ولی این دوتا هنوزم نماز اول وقتشون ترک نشده..

حالا جوا بده خدایا..من چی بهت بگم؟ با عدلت جواب بده..

*خدایا حرف دلمو میدونی...من فقط ازت یه چیز میخوام...من جهنم اون دنیا رو به جهنم این دنیا ترجیح میدم..خودم دارم میگم..منو به دل خودم که به دنیا نیاوردی حداقل به دل خودم ببر..هزار بار با خودم گفتم که دیگه اینو ازت نمیخوام چون اصلا به حرفم گوش نمیکنی ولی بازم ته دلم همین ارزومه..یا خلاصم کن یا یه هدفی انگیزه ای عشقی یه کوفتی که به خاطرش بخوام به این نفس کشیدن ناخواسته ادامه بدم بده.. 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 17:50  توسط   | 

عید این نیست که بشینی جلوی تلوزیون کنار خانواده و منتظر بشی سال تحویل بشه..

 منتظر باشی وقتی ثانیه شمار تلوزیون صفر شد یه غوغایی تو دلت ایجاد بشه..

همه خوشحالن و تو دلت میگی خب! یعنی چی شد الان؟! چرا من هیچ حس خاصی ندارم؟

این لحظه با لحظه های دیگه چه فرقی میکنه؟ هیچی..

امسال عید حتی حواسم نبود دعا کنم..

عید اون روزیه که تو دلت غوغا باشه..

فرق نمیکنه تو تقویم رسمی سال چیه مهم اینکه تو تقویم دل تو چی باشه..

تو تقویم دل من چند روز پیش عید نبود...

منتظر اون روزی نشستن که تو دلم عید به پا بشه یه کار بی نهایت احمقانه اس که من 4 ساله دارم انجامش میدم..

میدونم احمقانه اس ولی هیچ کاری نمکینم برای تموم کردن این وضعیت...هیچ کاری نکردم..

تمام سعیمو دارم میکنم که یه کاری واسه خودم یکنم..بالاخره یه کاری میکنم واسه خودم..

یه روزی میاد که منم مثل 4 سال پیشم ادم باشم!

ادم میشم...

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 13:19  توسط   | 

نمیدونم چه مرگم شده این چند وقتی..اصلا یه بهم ریحته مطلقم..

مخصوصا از دوشنبه یه جوری شده هر لحظه دلم میخواست گریه کنم..جمعه که دیگه نگو اصلا از صبح با بغض بیدار شدم..

هر وقتی که فرصت گیر اوردم گریه کردم ولی بازم خوب نشدم.

شب وقتی که امیر حسینو مجید موندن چشامو بستمو گوشمامو محکم گرفتم نمیخواستم بشنومو ببینم چون مطمئن بودم اسم امیر حسینو میشنوم..خیلی احمقانه مطمئن بود هنرجوی مورد علاقه ام نه یکی از خواننده های مورد علاقه ام ,تنها ایرانی که تو سه سال گذشته ازش خوشم اومده حذفه.. 

خب من تو زندگیم اتفاقات برام پیش اومده و تو موقعیت هایی قرار گرفتم که این در مقابلش واقعا هیچی بود ولی واقعا یکی از بدترین لحظه های زندگیم بود..حس خیلی مسخره ای داشتم..واقعا دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم جلوی مامانو امیر گریه کنم و البته از خدا بسیار ممنونم که بابام دیشب همینجوری دلش خواست بره با مامان و باباش سر بزنه اگه بابام بود که خفه میشدم...اصلا جلوی بابام نمیتونم از یه استار مرد تعریف کنم نمیدونم چرا! نه اینکه اصلا نه ها ولی اینجوری که به خاطرش بغض کنمو ناراحت باشم و غر بزنم نه واقعا جلوی بابام نمیتونم!

حالا چند ثانیه بعد برام اس ام اس اومد گوشیمم تو اتقاق بود منم اصلا تو حال خودم نبودم زورم میاد برم برش دارم! چند ثانیه بعد دوباره یه اس دیگه! و من انگار اصلا نمیشنیدم! چند دقیقه که گذشت دوباره یه اس دیگه! دیگه بلند شدن برم دیدم این اخریه از شکیباست..وقتی خوندمش نزدیک بود بغضم بترکه..اس بعدی از محدثه دید چی؟! مرده شور اکادمیشونو ببرن! اس بعدی فرزانه تسلیت میگم! یعنی اینکه حس کنی میخوای واقعا یکی رو بکشی احساس اون لحظه منه! 

اولین اس از اون بود یعنی چند ثانیه هم صبر نکرده بود! حالا خوبه با وجود اینمه امیرو دوس نداره قبولش داره منم که واقعا عصبانی بودم و قلبا دلم میخواست تلافی کنم قضیه ادرینو یاداروی کردم زدم تو خط تیکه انداختن به حذف شدن ادین که البته خودم تا حدودی دوسش داشتم..ولی خب فرزانه خیلی دوسش داشتو اون نقطه ضعفش محسوب میشد و باید بگم خب هم تلافی کردم چون از لحن اس بعدیش معلوم بود  حسابی عصبانی شده! اخرشم گفت امیرحسین ضعیف بودو بقیه عالی بودن و هر چی من گفتم حتی گوگوشم کفتم این اهنگه استایله امیر حسین نیست خودشم که دیدی چقد غر زد خودتم که گوش داری فهمیدن این چیزا هم با شعور جلبک ممکنه که این اهنگه بهش نمیخوره تو گوشش نرفت منم گفتم با ادم بی منطقی مثل تو سروکله زدن دقیقا مثل یاسین تو گوش خر خوندنه! 

من این حرفو بزنم خیلیه ها! این یعنی از فرط عصبانیت داشتم منفجر میشدم!

خلاصه بعد ار برنامه وقتی وبایی که واسه امیر زدنو چک کردم رفتم بخوابم..

حالا گریه ام گرفته نمیخوام گریه کنم! اصلا یه وضعی بودا! ناخوداگاه اشکم میومد! به خاطر امیرحسین نبودا! کلا دلم گریه میخواست..

تا ساعت دو بیدار بودم ..نمیدونم چرا اینجوری بود ولی چند دقیقه رگبار بود چند دقیقه خشکسالی! انگار هر چند دقیقه یه بار چشام استراحت میکرن برای تجدیدی قوا! 

امروز صبح اولین کاری که کردم این بود که برنامه دیشبو دان کردم  و داشتم تیکه حذف شدنشو میدیدم که مامانم دیشب داشتی گریه میکردی؟! خب من خیلی مغرورم خیلی مطمئن گفتم نه! گفتم تا ساعت دو صدات میمود!! گفتم یه خورده گریه کردم ولی به خاطر امیر نبود گفته باشم هنوز اونقدر خل نشدم! ولی خب دروغم کارو خراب کرد خدایی هم فقط به خاطر امیر نبود دیگه 1/3 مش واسه امیر بود کلا بی خودی داغون بودم همین!

البته الانم حال و روز بهتری ندارم نسبت به دیشب از صبح تا حالا دارم عین احمقا دور خودم میچرخم..

امروز بعد از ظهر رفتم دنبال فن کلاب های امیر که متوجه شدم 6 تا وبلاگ هواداری داره!! قربببببببببونت برم داداشم که اینقدر دوست داشتنی هستی! در صورتی که بین بچه های دیگه فقط برای ارمیا یه وبلاگ ردن نه 6 تا!

و 5تاشو لینک کردم اون یکی رو هم یادم رفت بعدا میرم پیداش میکنم  ولی فک نکنم لینکش کنم دیگه بسه!

امیر جونم به جان مادرم اگه بخوای فعالیت خوانندگیتو جدی نگیری و تو سریعترین زمان ممکن البوم ندی شخصا میام نروژ میکشمت! نه دلم که نمیاد بکشمت میام ولی مثل کلیپ جدید یونگ سنگ که دختره زندانیش کرد منم زندانی ات میکنم فقطم زمانی ازادت میکنم که یه لبوم 20 تراکه ضبط کرده باشی!

من همین الانم اهنگایی که خوندیو گوش میکنم خصوصا اهنگ مرد تنها و اهنگ راوی که با امیرو مجید خوندی..

راستی خواهرشو دیدین؟! خودش از خواهرش خوشگلتره ولی خب ظاهرا خانوادگی خوشجل و با شخصیت تشریف دارن!

*-میدونم خیلی پست مزخرفی بود ولی اینا تو ذهن منن..اینجا رو واسه این دارم که چیزایی که تو این بالا خونه اجاره داده شده میگذره رو بنویسم توش..


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 19:44  توسط   |