X
تبلیغات
هر چیزی که دوس دارمو مربوط به منه!
هر چیزی که دوس دارمو مربوط به منه!

یه عنوان خودخواهانه و واقعی!

این چندمین باریه که میخوام دیگه نیام وب!

 ولی این دفعه دیگه واقعیه. این یه ماهو نخونم علی اباد کتول هم قبول نمیشم!

این شهر رشته ها چطورن؟!

حشره شناسی بندرعباس!

خاکروبی کامپیوتر جزیره ابوموسی!

قابلمه سازی نجف اباد اصفهان!

سیم کشی موبایل هرمزگان!

اگه بخوام همینجوری ادامه بدم اینا رو قبول میشم!

در نتیجه اینجانب عین یه دختر خوب بعد از خراب کردن تاریخی امتحان امروز تصمیم به ترک نت برای یک ماه گرفتم!

برام دعا کنید یه ماه دیگه که برگشتم با لب خندون برگردم نه چشم گریون!

*زهرا جون ایمیل یادتون نره ها!

*امروز نکین جان از این وب بازدید کرد! تنها کسی از دوستای مدره ایم که ادرسمو بهش دادم!

*خدایا خودت میدونی من همه این مدتی که درس خوندم همیشه عالی بودم غیر از دوسال گذشته یعنی دقیقا زمانی که باید خوب بودم خراب کردم...لطفا یه کاری کن سر کنکور نتیجه تلاش همه ی سالهای تحصیلمو بگیرم عادلی دیگه مگه نه؟! 

نه به اندازه تلاش من,به اندازه رحمت خودت نتیجه بده اینجوری بهتره هر چند که... نه من بهت اعتماد داره!!

*الان اینا رو نوشتم ولی اگه منم شب میام یه پست دیگه مذارمو از این به بعد فعال تر میشم!! شاید اگه یه مدت خوب خوندم به خودم جایزه دادمو اومدم مخصوصا که درباه البوم جدید تو پی ام هم کلی چیز میخوام بنویسم که ننوشتم...

نمیدونم برگشتم کیه ولی قلبا امیدوارم بعد از کنکور باشه!

دلم خییییییییییییییییییییییییییییییییییلی تنگ میشه خیلی..

*مرسی زهرا جونم!



:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 12:40 توسط |


در مقابل تقدیر خدا مثل کودکی یک ساله باش

 که وقتی او را به هوا می اندازی,می خندد

چون اطمینان دارد تو او را خواهی گرفت..

*******************************************************

خدایا تو زندگیم همیشه اینجوری بوده, منو تا لب پرتگاه بردی ولی نذاشتی بیافتم ولی مسائله اینجاست:من از زندگی لب پرتگاه خسته شدم,میشه یه کم منو بیاری اون ور تر؟! من نمیتونم خودم بیام چون خودم نیومدم اینجا که خودم برم..

میدونی که همیشه منطقی بودم هیچ وقت تقصیر خودمو گردن تو ننداختم ولی تو تقصیر خودتو گردن میگیری؟ اونایی که مربوط به خودته درست کردی؟! به  خاطر چیزایی که دست من نبود توان من تحلیل رفت,اونقدر که نمیتونم سهم خودمو درست انجام بدم..

میدونم خودمم کوتاهی کردم و میکنم با خودمم خوب نیستم ولی نمیدونی میتونی درک کنی کلمه ی *ظرفیت* رو؟! دیگه تموم شده..مسئله من اینه.. میشه یه کم شارژم کنی؟! ظرفیت لازم دارم!

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 19:41 توسط |

مینویسم تا یادم بمونه...

یادم بمونه این روزا رو...

یادم بمونه چه حسی داشتم...

یدم بمونه چه شبایی رو گذروندم...

یادم بمونه و هیچ وقت کینه اش از دلم بیرون نره...

تا روزی که بیام رو به روت وایسمو بگم چرا؟

این حق من نبود, چرا؟

تو که نمیتونی خوب باشی چرا اینهمه ادعا داری؟

تو که بد و ظالمی چرا این همه ادعا داری که من بیشتر بسوزم؟

چرا بابت چیزی که نمیخوام و تو بهم دادی باید جواب پس بدم؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمیفهمی که تحمل کردنش خیلی سخته؟

چرا نمیفهمی که نمیخوامش؟

چرا نمیفهمی خسته شدم؟

واقعا چرا؟

سنگ...اگه سنگ حال منو میدی اب میشد ولی تو...

یعنی از سنگم سخت تری؟

اره سخت تری...

اگه نبودی که اینی که هستی نمیشدی..

لازمه زور گفتن سنگدلیه که تو در حد اعلا داریش...

حالا من چی کارکنم این وسط, هان؟

جواب میخوام,چون بعدا باید جواب بدم..

جواب میخوام,چون ندونستنش داره دیوونه ام میکنه..

هر روز دارم داغونتر میشم و بابتش مواخذه میشم...میفهمی چه دردیه؟

بابت عذاب کشیدن مجازات شی!!! خیلی مسخره اس ولی من تو این موقعیتم...

من خیلی احمقم...خیلی..احمق تر از من هیچ انسانی نیست..

یه دیوونه بی مغزه خود ازار...

بخند ]اره حق داری بخندی..

چون خنده دارم...

چون خیلی احمقم...

چند ساله دارم اینا رو میگم تو حتی گوش نمیکین چی میگم ولی من کوتاه نمیام وبازم ادامه میدم..

چه اراده ای!

اگه واسه کارای زندگیم هماینپشتکارو به خرج میدادم عالی میشد ولی حیف که این درد اینقدر شدیده که مجال فک کردن به چیز دیگه ای رو نمیده..

کی فراموشت میکنم؟

کی میتونم از زندگیم پاکت کنم؟

من اون روزو میخوام...

روزی که دوباره عین احمقا دوباره شروع نکنم باهات حرف زدن..

ولم نیمکنی...

منو نمیخوای و ولم نمیکنی..

ازم بدت میاد همون قد که من دوست ندارم..

ولی من ولت نمیکنم چون حقمو ازم گرفتی..

چون زندگیمو ازم گرفتی..

چون دنیا و اخرتمو گرفتی..

چون هیچی واسم نذاشتی برای ادامه دادن..

تو چرا ولم نمیکینی؟

شایدم ولم کردی و خبر ندارم..

شایدم من احمق فک میکنم هنوزم یه وقتایی بهم گوش میدی..

ولی مگه میشه وقتی یکی داره باهات حرف میزنه صداشونشنوی؟

نه نمیشه نشنید, ولی میشه نشنیده گرفت..

خیلی بدی..خراب کردی و رفتی؟

بیا درستش کن..

حق نداری منو ول کنی..

چون من خیلی تنهام..

چون تو رو کم دارم میفهمی؟

بفهم..

تو رو به هر چی برات با ارزشه بفهم و دستمو بگیر..

تو نمیفهمی حس تنهایی و بی پناهی یعنی چی..

ولی حداقل سعی کن درک کنی...

یه کم وجدان داشته باش..

یکی به خاطر تو هر روزش جهنمه..

چطوری دلت میاد بهش یه نگاه هم نندازی وقتی میدونی هر لحظه داره ضعیتر میشه...

نمیفهمی..

نمیفهمی گریه هام به خاطر چیزایی که ازم گرفتی یا بهم ندادی نیست..

به خاطر اینکه تو رو ندارم..

اگه تو باشی میشه همه اینا رو تحمل کرد..

اگه تو باشی...

برای تو بودن کاری نداره..

چیزی ازت کم نمیکنه..

ولی نمیخوای که پیشم باشی..

چرا؟

من خوب نیستم.اره من بدم خودمم اینو میدونم چیزی که لازم باشه تو بهم یاد اوری کنی..

ولی تو خوب باش..

من خیلی وقته موضعمو مشخص کردم..

یه بار دیگه مینویسم..

مینوسم که یادت تو هم بمونه..

مینوسم که بعدا نگی نگفتی..

حتی اگه این وب دیگه نباشه , نوشته های من میمونه..

فریاد من میمونه..

هرچند که نمیشنوی..

مهم نیست که نشنوی مهم اینکه که من گفتم تا بعدا نگی نگفتی..

"من هیچ کاری نمیتونمم بکنم چون نمیدونم که باید چی کار کنم."

"نمیدونم باید چی کار کنم" اینو بلند بخون چون تو دلم با همه وجود فریادش زدم..

31/2/1392

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 16:53 توسط |

امشب هی داره اتفاقاتی می افته که حال خوب من خراب بشه ولی نمیذارم!! مردین حال منو بد کنین!!

خب این چند تا عکس از ما چارتایی که یکشنبه کلی خوش گذروندیم!! البته کمه و اون فیلمایی که گرفتیم ته خنده اس ولی به قول باران بی اشکاله و این چندتارو همینجوری برای ثبت خاطره گذاشتیم!

*زهرا جون من نمیدونستم چه جوری بهتون رمز بدم و تنها راه حلی که به ذهنم رسید این بود که یکی از چیزایی که درمودتون میدونمو رمز پست کنم و سعی کردم غیر خصوصی ترینشون باشه که رشته تحصیلیتونو انتخاب کردم! ببخشید دیگه راه دیگه ای نبود!

*باران جون اون پستتو خوندم و باید بگم عالی بود به معنای واقعی کلمه و کلی هم برات نوشتم ولی متاسفانه کامپیوتر در کمال ناباوری هنگ کرد و همش پرید این یکی از عواملی بود که امشب خیل لجمو دراورد! امشب نمیتونم ولی فردا حتما میام مینوسون دوباره..ولی همینقدر بگم خیییییییییییلی خوب نوشتی!

* اگه گفتین الاندارم چی گوش میدم؟! اهنگ جدید 2pm!! که مال شوهر و برادر شوهرای گرامیم میشه!! و اهنگشون بسی زیباست!!فقط تیکه اخر کلیپش یه نمه...!! ولی من اشکال نمیگیرم!! 

یه تیکه ته کیون خیلی با حس میگه سارانگه(عاشقم) منم هر وقت به اونجا میرسه تو دلم میگم میدونم عزیزم,منم!! خل شدم رفت!!

البته مثل اینکه ویدئو اصلیشون نیست و ما باید منتظر باشیم! پس زلزله که این باشه خود زلزله چی میشه!!

این لینک کلیپش با حجم کم

http://www.mediafire.com/?agilm0n915qc6yc

اینم زیرنویسش

http://www.mediafire.com/?a4vuwrptwyjajzn

منبع هم اخرین لینکم

خب بریم ادامه مطلب!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:45 توسط |

یعنی امروز یه اتفاق افتاد تو خیالمم نمیدیدم!!

قرار بود دوشنبه با اجیم برم نمایشگاه کتابو همدیگرو ببینیم..خب طبیعتا نگران بودم..وقتی کسی رو که خیلی دوس داری قرار بعد 9-8 ماه ببینی مسلما هم ذوق داری هم هیجان هم استرس...

دیشب ساعت یک خوابیدم و خب صبح واقعا زورم میمو زود از خواب بیدار شم ساعت7.30 بیدار شدم منم که نت از نون شب برام واجب تره اولین کاری که کردم این بود که کانکت شم.. کامنت شکیبا رو خوندم بعدشم رفتم پستشو خوندم..

دلیل دیر خوابیدن دیشبم این بود که داشتم به دوشنبه فک میکردم...اینقدر ترسیدم که گفتم فردا خیلی محترمانه بهش میگم اجی جان جمله فصیح و زیبای غلط کردمو واسه اینجور مواقع گذاشتن! من اصلا جرات روبه رو شدن باهاتو ندارم!

خب میترسیدم ازم خوشش نیاد! مخصوصا که من جدیدا کاملا روبه رشدم!! که البته کاملا عرضیه! من اصولا زندگی بهم فشار میاره و نگرانی دارم به خوردن پناه میبرم  به خاطر همین نگرانی و استرس از تابستون تا اوایل زمستون 15 کیلو وزن اضافه کردم! بابای من چون ورزشکاره خیلی بهم غر میزنه که یه بچه 18 ساله نباید این هیکلی باشه ولی خب واقعا دست خودم نیست نمیتونم..

 ما کلا خانواده ورزش دوستی هستیم داداشم کشتی گیره مامانم هم در حد همین پیاده روی ولی سعی میکنه حتماورزشو داشته باشه..منم که خب هرچند تپل بودم ولی تحرکم زیاد بود و چاق حساب نمیشم ولی دو سه ساله اوضاع روحیم خوب نبوده دیگه ورزش مرتبو گذاشتم کنار به خاطر همین کم کم اضافه وزن گرفتم ولی خب تابستون پارسال دیگه شاهکار شد! زمستون سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و یه چند کیلویی هم کم کردم ولی بعد از عید...

بعد از عید یه چیزایی در مورد زندگیمون فهمیدم که واقعا برام دردناک بود.. خدا میدونه که یه ماهه یه خواب اروم نداشتم.. بهترین خوابی که دیدم هفته ی پیش بود که خواب دیدم با احسان داریم یه مشکل بزرگو حل میکنم و من زن احسان بودم! این خواب فقط بعد از بیداری برام جالب بود ولی تو خواب داشتم میمیردم از استرس.. سخت ترینشم خوابی بود که دیدم دارم مامانو از دست میدم که چیزی که بیشتر نگرانم میکرد که این سومین باری بود که عین این خوابو میدیدم...

تنها چیزی که به خودم اطمینان میدادم اینکه سادات خانم گفته بود خاله نرگس اولین کسیه که از خواهرا میره پیش دایی و یعنی مامان من حداقل دومین نفره پس این یه کم خیالمو راحت میکرد آخه من واقعا بدون مامانم نمیتونم زندگی کنم..درسته زیاد به روش نمیارم ولی حتی فکر یه روز بدون مامانم هم دیوونه ام میکنه چون تو خانوادم فقط دلم به اون خوشه..هرچند که فکر خاله ام رو هم میکنم نفسم میگیره...

خلاصه اینقدر چیزای وحشتناک که کاملا غیر قابل تغییرند رو فهمیدمو برام پیش اومد که تو یه ماه گذشته 6کیلو اضافه کردم! خدایی تا حالا ادم به این با استعدادی دیده بودین؟! 

مطمئنم حتی اگه خودم یا این وضعیت کنار بیام بابام نمیذاره من اینجوری بمونم! مثل این یه سال گذشته که هر دفعه یه ذره قوی تر تذکر میده! فک کنم بخوام طولش بدم کار به جاهای باریک میکشه! خودمم نمیخوام اصلا این وضعیت خوشم نمیاد حتی مانتو عیدم هم اندازم نیست! فقط یه مانتو پانچ دارم که اونم چون فری سایزه اندازمه! دلم برای مانتو های دیگه ام تنگ شده خب! بدتر از اون اینکه نتونی مانتویی که یه ماهه خریدیش بپوشی!

اصلا از کجا به این جا رسیدم؟! بحله اینم از ویژگی همیشگی من پریشون نویسی!

خلاصه صبح بعد از یه تجدید خاطره و افزایش استرس بلند شدم رفتم کتابخونه! 9 شروع کردم به خوندن اونم چه شروعی!! همون صفحه ای باز کرده بودم بخونم تا ساعت 11 جلوم بود! بعد از چندتا اس ام اس و اینکه شکیبا گفت میخواسته فردا بیا فرهنگسرا غافلگیرم کنه یه حس مبهمی بهم میگفت امروز شکیبا میاد اینجا!! با تمام وجود سعی کردم با این حس مبهم مقابله کنمو بگم اشتباه میگی بچه جان! بااین وجود این حس مبهم ول کن نبود! سعی کردم حواسمو بدم به درس و شروع کردم خط کشیدن زیر جمله ها! الان رفتم نگاه کردم دیدیم هیچی نفهمیدم چون فقط زیرش خط کشیده بودم!

دیدم دیگه نمیشه ساعت یک بود که رفتم خونه..نهارمو خوردم وظرفا رو جمع کردم کهبرم دراز بکشم که دیدم گوشم زنگ خورد! شکیبا بود! جواب دادم و اونچه که شنیدم:کجایی؟! منم گفتم خونه!و تلفن قطع شد و من مبهوت مونده بودم! مامان گفت چی شد؟! شکیبا اومده اینجا مامان! یه لیوان اب خوردم چندتا نفس عمیق و تازه یادم افتاد که یه زنگی بهش بزنم بگم من دارم میام! اصلا نفمیدم چه جوری حاضر شدم و بدو بدو رفتم! 

و دیگه اجیمو دیدم! حدودا همونطوری بود که فکرشو میکردم..یه دخمل خوشگل و قد بلندو دوست داشتنی!صداش یه نمه بچگونه بود برخلاف صدای من که بمه...

اولش از یه طرف حسرت خوردم که فرزانه نیست که شکیبا رو ببینه از یه طرفم گفتم چه بهتر! ادبیات فرزانه با من فرق میکنه و یه کوچولو زیادی بی ادبه!! ولی به یه ربع نکشید که رسید! که خیلی هم لطف کرد واقعا!! اخه یکی نیست بگه دختره با فهم و شعور من اجیمو بعد از 8 ماه دیدم تو داری شوخی شهرستانی میکنی؟! فردا حتما از خجالتش درمیام!!

دیگه یه خورده چرخیدیم و بستنی خوردیمو رفتیم کتابخونه که مثلا درس بخونیم که چقدم شد و فک کنم مباحثی که خوندیم تو کنکور بیاد همه تستاشو میزنیم! رفتیم یه خورده هم مجله خوندیم و بعدشم شکیبا باید میرفت تا مترو باهاش رفتمو بعدشم دیگه معلومه...

اومدم کتابخونه با نگین خداحافظی کردمو برگشتم خونه..

تا رسیدم خونه مامانم گفت زیارت قبول!! منم گفتم خیلی ممنون! ایشالله زیارت سادات خانم(دوست مامانم و خاله هام که علی رغم 8 سال دوس بودن تاحالا همدیگرو ندین اخه اون اصفهانه) نصیب شما هم بشه!

خب راه حل شکیبا برای رفع استرس از اون لحاظ خوب بود ولی بازم استرس وجود داره که نتیجه چیست؟! 

سوال من از شما اینه دید شکیبا به من تغییر کرده ایا؟! نمیدونم...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 22:43 توسط |

*تی ارا ان فور  زیرگروه تی ارارست که جدیدا اهنگشونو منتشر کردن...موفق ترین اعضای گروه رو شامل میشه یعنی ایون جونگ جی یون و هیومین و این عضو جدید که مسلما به پای این سه تا نمیرسه ولی به نظر من توانایی خوبی داره...خب این زیر مجموعه رو دوس دارم! اهنگشونم خوب بود..مخصوصا یه بخشی از تنظیمش تو کره نو بود..هرچند که من کلا از جی یون خوشم نمیاد ولی میتونم تحملش کنم! من جی یونو به عنوان یه مدل قبول دارم ولی به عنوان یه خواننده نه! البته نه اینکه اون توانا نباشه ولی اون مدلی که من میخوام نیست..در واقع صداشو دوس ندارم ولی خوشگل بودنشو قبول دارم اگه 5 د.ختر واقعا خوشگل تو کره باشه قبول دارم که یکیش جی یونه ولی اگه 50 تا خواننده خوب تو کره باشه جی یون حتی منفی 50 ام هم از نظر من نیست!

*وااای! من اصلا فکرشو نمیکردم لی های اینقدر موفق بشه!

در عرض کمتر از یه سال از شروع کارش 7 بار تو کی چارت اول شده! 5 بار ام نت و 2 بار اینکاگویو!! در صورتی که تو کی پاپ استار دوم شد من فک میکردم پارک جی مین با توجه به این دونفرم هستن موفق تر میشه ولی کاملا بر عکس شده! تا حالا سه تا اهنک از لی های شنیدم هر سه تاشم ارزش دو سه بار گوش کردن داشت..از &15 دوتا اهنگ شنیدم که اولیش به نظر من خیلی بهتر بود این دوم ی هم خوبی بودمخصوصا تنظیمشو دوس داشتم ولی  خب باز لی های بهتر بود!

چیزی که برای من بیشتر جای تعجب میذاره اینکه که کمپانی&15 جی وای پیه و کافیه یه خورده با کی پاپ اشنایی داشته باشین تا بدونی که همیشه ر.قص های گروه های این کمپانی عالی بوده..اگه به اوارد هایی که میس ای و 2 پی ام گرفته توجه کنی ممیبین تو اکثر جشنواره ها جایزه های د.نس رو درو کردن! در صورتی که این گروه اهنگ اولش که اصلا د.نس نداشت د.نس این دومیه هم خیلی معمولی بود!  سوال من از جی وای پی اینه: ایا این راهی که شما پیش گرفته راه خوبیست؟!!!

من جای جی مین باشم لجم درمیاد! هرچند که زیاد ازش خوشم نمیاد و ترجیح میدادم لی های اول بشه ولی هم گروهی جی مینو که حتی اسمشم نمیدونمو تاحدودی دوس دارم!

*برنده امسال کی پاپ استار یه گروه بودن! جالبه یه خواهرو بردار 14 و 17 ساله!  من از صدای د.ختره خوشم اومد ولی چهره اش کاملا کره ای بود یعنی حتی با آرایشم چشاش معلوم نبود!! ولی خب ملاک همیشه برای من صدا بوده وگرنه از جی یون خوشم میمود! اینم بگم این دوتاهم به جی وای پیوسته! برنده پارسال هم رفت جی وای پی و عاقبتشم دیدیم!

امسال از چهار تا تاپ دو نفر رفتن اس ام که مثل پارسال هیچ کدومشون به فینال نرسیدن و نفر دوم هم رفت وای جی..

وااای اگه من میتونستم اونجا باشم...!! حتما میرفتم اس ام چون هم با استایل من سازگار تره هم با سونوشیده و بوآ ی عزیزم هم کمپانی میشدم! 

نفر دوم هم یه پسر 11 ساله!! یعنی من شدیدا دچار افتادگی فک شدم!!

*از اهنگ جیدی فومینت و سکرت  خوشم نیومد..

* سای با اهنگ جدیدش خراب کرد! محاله موفقی کانگنام استیل تکرار بشه.. هرچند که بازم رکود جاستینو زد! فک کنم جاستین به خون سای تشنه باشه!

راستی کلیشپم خیلی بد بود! این کره ای های این مدلی نبودنا...!

*شوهر و بردار شوهرام تا چند روز دیگه برمیگردن! هرچند قرار بود 26 مارس بیان ولی نشد دیگه..ای تیزرشونم که....!! شما منو کشتین با این هیکلاتون میدونیم دیگه هی نشون دادن نداره! من خنگم با وجود اینکه کشتی کجم نگاه مکنم ولی رو نمیشه اینا رو وقتی لباس درستو حسابی تنشون نیست نگاه کنم! دستمو میذارم رو چشامو از بین انگشتام نگاه میکنم!( این کلا استایل منه وقتی سختمه چیزی رو ببینم ولی میخوام ببینم!) ولی ته کیون بچه خوبی بود کت شلوار پوشیده بود! خیلی هم بهش میمود! کلا ته کیونو باکت شلوار دوس دارم..

هر وقت محدثه ته کیونو میبینه میگه خدایی هیون خیلی خوشگلتره! منم هر سری براش توضیح میدم هیون داداشمه و شوهر شکیبا! من به همین ته کیون راضی ام!(واقعا به این میگن یه ادم کم توقع!!)بعدشم به قول خودت شوهر خوشگل مال ادم نیست! با این همه توضیح من هر سری این مصیبتو دارم!

*این سایتی که اخرین لینکمه خیلی سایت خوبیه که سه روز پیداش کردم..از تو چینگو هم بهتره..

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:44 توسط |

 *دو هفته گذشته امتحان نیم ترم داشتیم اونم چه امتحانایی! همه شو کاملا شوخی و سهل گرفتیم و نتیجه هم معلومه که چقدر درخشان خواهد شد! امروز نمره های زبانمو اومد با وجود پایین بودنشون هیچ کس خودشو ناراحت نکرد! تنها کسی که ناراحت شد حدیث بودکه 4 از15 شد اونم رویا اومد مثلا دلداریش بده گفت:اه خنگ بازی از خودت درنیار دیگه! ببین من و محدثه هم 4 شدیم ولی داریم میخندیم! البته بگم وضع منم بهتر از اونا نبود 8 شدم! یعنی فقط نیوفتادم!


*مامان داره کم کم تصمیمشو میگیره خدایا..نمیدونم این کار درسته یا غلط تنها چیزی که میدونم اینکه خوب نیست..خیلی بده..هر کاری بکنه خوب نیست ولی این کار اخه...اگه اینجوری بشه من دیگه نمیدونم باید چی کار کنم..اگه اینجوری بشه دیگه خوشبختی من کامل میشه! واقعا فک نمیکنی بسمه اخه ظرفیت منم حدی داره که البته 4 ساله تموم شده....اصلا بهش فک نمیکنم  دیگه بسه اینقدر واسه چیزایی که به من ربط نداره حرص خوردم و سلول خاکستری سوزوندم هر کاری بخوان بکنن در هر حال من نه سر پیازم نه ته پیاز و کاری از دستم بر نمیاد پس بی خود خودمو ناراحت نمیکنم به خاطرش البته بهتره بگم دارم سعی میکنم اینجوری باشه..میبینی که دارم سعی میکنم به هر چیزی فکر کنم غیر از زندگیم.. یه کاری بکن من کاری از دستم بر نمیاد نذار بدتر از این بشه...


*من از ادام لمبرت خوشم میاد ولی دلم نمیخواد خوشم بیاد! خب صداش خیلی خوبه اهنگاشم قشنگه! حالا از لحاظ اخلاقی...! هرچند که چند وقته دید من نسبت به اینجور ادما تغییر کرده ولی بازم ته دلم یه جوریه...آخه  چرا من باید تو این موقعیت قرار بگیرم ؟!!!!!

*یک سال گوش دردو تحمل کردم پیش ده تا دکتر رفتم اخرش این دکتر اخریه میگه از معده ته! تا حالا همچین چیزی شنیده بودین؟! اگه مطمئن نبودم  دکتر درستو حسابییه بهش میخندیدیم! ولی اونجوری که مامان فربد(که خیلی ساله پرستاره واین دکترا رو خوب میشناسه) میگفت یکی از بهترین دکترای گوش حلق و بینی ایرانه و گوش فربدم تو عید اون عمل کرد و خیلی هم راضی بودن..مال فربدم مثل مال من شده بود اسید معده اش میزده به مری از اونجا هم به گوش برای بعضی ها هم میزنه به پس سر. یعنی جلل الخالق به این میگن! حالا باید سه ماه قرص بخورم! 100 تا قرص! وای من حاضرم 50 تا امپول بزنم ولی رنج هر روز قرص خوردنو تحمل نکنم...

*دوست عزیزی با اسم بهار برام اینا رو گذاشته بودکه اولیش یه کلیپه که هیویون و ته مین وایونهیوک و یکی از اعضای اگزو کی با دو نفر دیگه که نمیشناختمشون میخونن و میرق.صن درواقع یه سی اف برای هیونداس...که البته هیویون توش بسی زیبا شده! دومی هم کلیپ رق.ص سونوشیده (یوری, سوهیون ,هیویون و یونا) که واقعا قشنگ بودیه تیکه شوهر منن نشون دادن! ر.ق.ص اونا رو تو این برنامه دارم فقط حیف حجمش بالاست نمیتونم اپلود کنم وگرنه حتما میذاشتم چون خیلی خوب بود کلا منم تو پی امو تو گروه های پسر کره ای پادشاه ر.قص میدونم!.. بهار جان مرسی عزیزم..

http://www.mediafire.com/?sqn11ozlv75qbcz

http://www.mediafire.com/?18h524j388zt7mw

*بعد از خوندن کامنت بهار رفتم اون مطلبی که درباره عدالت خدا نوشته بودمو خوندم!(چون اونجا کامنت گذاشته بود منم گفتم برم ببینم چی نوشتم!خب 4 ماه گذشته..) خدایی من اعصاب دارما!چه حوصله ای وقعا! از همه کسایی که نوشته های منو میخونن واقعا ممنونم که همچین حوصله ای دارن!

ولی خودم خوشم اومد! به این میگن خودشیفتگی محض! ولی خب من اصولا ادم صادقی هستم! خیلی از اون مطلبم خوشم اومد! به قول اسماعیلی دمم گرم!!



:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 12:51 توسط |

*این چند روزی کلی اتفاق افتاده کلی چیز که اگه بخوام همشونو بنویسم فک کنم 10 ساعت طول میکشه بنابراین فقط یه شرح حال کوچولو مینویسم..

این چند وقت خیلی کم میام نت..از من بعید بود ولی خب چاره ای نیست دیگه البته درستو حسابی هم نتونستم درس بخونم ولی خب همین که دارم کم کم از نت دل میکنم خودش خوبه..اخرش فک کنم من از 10 تیر شروع کنم درست درس خوندن!! البته دو روز پیش  اومدم نظرا رو به ترتیب تایید کنم اول نظر بارانو تایید کردمو اومدم برم وبش کامنت بذارم و داداشم رسید که صبح که رفتی مدرسه دانلود گذشتی و تا الان از زمان تو میرفته و پاشو! منم هی گفتم امیر جان حالا تا بری نهارتو بکشی و بیاری و من بلند میشم  وایساد بالاسرمو و الا و للا و که باید بلند شی! منم براش کلیپ جدید جی پارکو گرفته بودم که گفتم حداقل به خاطر این کلیپه دو دقیقه زمان بده که گفت نه پا شو! منم دیگه  بلند شدمو صفحه هامو بستم تا من بلند شدم اون رفت اشپزخونه که غذا شو بکشه! وای یعنی من اتیش گرفتم! اینقدر لج در اومد که  کلیپ جی پارکو پاک کردم دیدیم هنوزم دلم خنک نشده! کامپیوترو خاموش کردم بازم دلم خنک نشد! کلا از برق کشیدم! اگه زمان داشتم جمعش میکردم میذاشتم تو کارتن! خدایی من اعصاب فولادی دارم دارم با این بشر کنار میام!

*من از داریوش اصلا خوشم نمیاد! خیلی بی مقدمه بود نه؟!! با وجود اینکه من از بچگی سیاوش قمیشی گوش میدادمو خب اهنگای اونم شاد نیستن ولی اهنگای غمگینو زیاد دوس ندارم و به نظر من بعد از گوش دادن به اهنگای داریوش اگه کسی که مشکلات زیاد داره خودکشی کنه جای تعجب نداره! صداشم زیاد دوس ندارم من از صدای های قوی و رسا مثل سیاوش و ابی دوس دارم ولی صدای داریوش خیلی گرفته اس که فک کنم بیشتر به خاطر اون سیگارو سالهای صدا اعتیادشه..خلاصه هر چی من از خود این اقا و اهنگاش خوشم نمیاد اهنگ شب مهتابشو دوس دارم! به نظر من این اهنگ ملودی و تنظیم فوق العاده ای داره مخصوصا تیکه اخرش صدای ویولن ادمو میبره تو اسمون واقعا! البته شعرشم خیلی قشنگه به نظر من قشنگترین شعریه که در وصف بی وفایی گفته شده! من این اهنگو چند روز پیش بعد از سالها پیدا کردم البته کیفیتش پایینه ولی خب بهتر از هیچیه...واقعا دوسش دارم واقعا..

*راستی بچه ها برای سیاوش دعا کنید حالش خوب نیست واقعا اگه خدایی نکرده چیزیش بشه من میمیرم...اگه بگم من دوتا بابا داشتم تو زندگیم اصلا زیاده روی نیست تو وصف جایگاهی که سیاوش برای من داره چون با شعرای اون بزرگ شدمو تو سختی هام برام بهترین مرهم بوده صداش..

*این جمله هارو زهرا جون برام گذاشته بود که به نظرم جملات قشنگی هستن پس با ذکر منبع اینجا میذارمشون تا بقیه هم بتونن بخونن! مرسی زهرا جون.

 اگر می دانستید که افکارتان چقدر قدرتمند است، هیچگاه حتی برای یک بار دیگر هم منفی فکر نمی کردید

- خداوند برای هر چیزی که اجازه اتفاق افتادنش را می دهد دلیلی دارد… ممکن است ما هرگز نتوانیم حکمتش را درک کنیم اما باید به اراده و خواست او اعتماد کنیم

- رها کردن کسی که برای شما ساخته نشده یعنی رسیدن به این درک که برخی آدم ها بخشی از سرگذشتتان هستند، نه بخشی از سرنوشتتان

- به جای پاک کردن اشکهایتان، آنهایی که باعث گریه تان می شوند را پاک کنید.

- کسی که در برابر خداوند زانو می زند، میتواند در برابر هر کسی ایستادگی کند. 

- خداوند هیچ دری را نمی بندد مگر اینکه در دیگری را باز کند

- اگر کسی با شما مشکل دارد، یادتان باشد که آن مشکل اوست، نه شما … انرژی خود را تسلیم منفی گرایی نکنید… ارزش شما خیلی بیشتر از آن است… 

- لبخند بزنید و بگذارید همه بدانند که امروز بسیار قوی تر از دیروزتان هستید! 

- ایمان داشتن در زندگی به این معنا نیست که کَشتی شما با طوفان مواجه نخواهد شد، بلکه به این معنا است که کَشتی شما هیچگاه غرق نخواهد شد

- هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید، کس دیگری دارد نفس های آخرش را می کشد. پس دست از گله و شکایت بردارید و بیاموزید چگونه با داشته هایتان زندگی کنید.

- یک فرد موفق کسی است که بتواند از آجرهایی که دیگران به طرفش پرتاب کرده اند، ساختمانی محکم بنا کند

- از نشانه های ذهن فرهیخته آن است که در عین مخالفت با عقیده ای، به آن احترام بگذارد.

- سخن گفتن با خدا مانند صحبت کردن با یک دوست پشت تلفن است... ممکن است او را در طرف دیگر نبینیم، اما می دانیم که دارد گوش می دهد... 

- همه افراد به عنوان یک انسان قابل احترامند اما از هیچکس نباید بت ساخته شود

- از اینکه خودم هستم خوشحالم. شاید کامل نباشم اما صادق، دوست داشتنی و خوشبختم. سعی نمی کنم کسی باشم که نیستم و تلاش نمی کنم که همه را تحت تاثیر قرار دهم. من خودم هستم

- صدایتان را بالا نبرید، قدرت استدلالتان را بهبود بخشید 

*یادش بخیر اون موقع که تازه وبمو زده بودم چند تا شعر گذاشته بودم اجیم هم یه شعر برام گذاشته بوداز حافظ که خیلی خوشم اومد اونم گذاشتم تو وبم..

*اجی شکیبا اینقدر دلم برات تنگ شده که نمیشه تو کلمات گفت...*



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 15:58 توسط |

به نظر من این چیزیه که هم در مورد شادی صدق میکنه هم در مورد غصه ولی موقع شادی هیچ وقت بهش فک نمیکنم و در مورد سختی ها یه جورایی برام مرهمه! منم که دیگه دارم روبه سو مثبت شدن میرم! گفتم چندتا مطلب درستو حسابی که داشتمشون ولی پست نکردمو بذارم فک کنم ارزش پست کردن دارن..

*از شیخ بهایی پرسیدند :سخت میگذرد چه باید کرد؟!

گفت: خودت میگویی سخت میگذرد,سخت نمیماند..

پس خدارو شکر که میگذرد و نمیماند..

*این شعرم که من دیگه عاشقشم! یه سالی هست قابش کردم و زدم به دیوار اتاقم..

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد

دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

گر بد کند زمانه تونیکو خصال باش

بگذشت از این بسی به سر این نیز بگذرد

ور دور روزگار نه بر وفق رای توست

اندوه مخور که بی خبر این نیز بگذرد

یک حمله پای دار که مردان مرد را

 بگذشت از این بسی بتر این نیز بگذرد

منت خدای را که شب دیر پای غم

افتاد با دم سحر این نیز بگذرد

ابن یمین ز موج حوادث مترس از آنک

هر چند هست با خطر این نیز بگذرد

تشویش خاطر است ولی شکر چون نکرد

ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد

*اینم یه داستان با همین موضوع..نمیدونم راسته یا همین جوری ساختنش ولی خوندنش خال از لطف نیست..

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت :یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد
دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من ،کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد!



نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 12:12 توسط |

خدایا اون انگیزه رو تقریبا برام فرستادی ممنون..

ولی میدونی راه رسیدن بهش خیلی سخته کمکم میکنی دیگه مگه نه؟!


*در مورد پست قبل..من اصلا زیادی روی نکردم تو غر زدن به خدا ولی فک میکنم نباید پستش میکردم..

* فک نمیکنم هیچ کدوم از دوستانی نوشته های منو میخونن اهل کشتی کج باشن منم زیاد نیستم ولی دوتاشونو دوس دارم و اون مسابقه هایی که قراره ببرنو( به داداشم میگم اگه میبره بهم نشون بده وگرنه حوصله اعصاب خوردی ندارم!) رو میبینم دیروز حساس ترین مسابقه کشتی کج سال که بین این دوتایی که من دوسشون دارم بود برگزار شد که خوشبختانه جان سینا برد! پارسال راک برده بود و امسال هم نوبت جان سینا بود که ببره و حقشم بود اصلا یه نفر تو این جماعت ادم باشه همینه! اونایی دیگه همه وحشی و روانی ان! ولی این یه کوچولو اخلاق جوانمردی داره و هر چقدرم که ببره به نظر من حقشه..راک هم ادمه ولی تو کری خوندن خیلی نامرده! یه سال بود واسه جان سینا بیچاره کری میخوند و کلی تحقیرش کرد ولی سینا فقط نگاه کردی..از این یه بخشش خیلی بدم میاد! اصلا انگار حرف زدن بلد نیست عین این بچه یتیما فقط نگاه میکنه! ولی دیروز وقتی بردو کمربندو بهش دادن و راک هم سرپا شد(مسابقه ای 45 دقیقه بود دیگه جفتشون داشتن میمردن!) باهاش حرف زدو باهم دست دادنو همدیگرو بغل کردن! یعنی این منظرو تو کشتی کج محاله ببینید! 

جان سینا جان پیروزیت نوش جونت!

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 14:32 توسط |

دوشنبه سه بار یه پستو نوشتم و هربار یه جوری شد که پست نشد! دیگه لجم دراومدو قیدشو زدم..

الانم زیاد وقت ندارم و فقط میخوام یه پستی داشته باشم! اخه تا حالا نشده بود اینقد بین دوتا پستم فاصله افتاده باشه فک میکنم بیشترین فاصله نصف این زمانم نبوده!

*اول اینکه واقعا از شنیدن مرگ عسل بدیعی ناراحت و شوکه شدم..اصلا فکرشو نمیکردم همچین خبری بشنوم.. برای چندینمین بار بهم ثابت شد نمیشه به ایندنیا اعتماد کرد..

*پدربزرگ محدثه هم روز سوم عید فوت کرد..نزدیک 90 سالش بوده.خدابیامرزتش راحت شد..

*امیدوارم عید برای کنکوری های عزیزی که مثل من نفهمیدن چه جوری گذشت خوب بوده باشه..من دو سومشو به باد دادم ولی خب همون یک سوم هم بهتر از هیچیه..یعنی فقط تونستم پیشو اونم نصفه نیمه بخونمو پایه ام هنوز مونده..دوران طلایی برای من مسی بود ولی خب بازم بهتر از حلبی بودنه!

*دیروز برای سیزده بدر رفتیم خسرون..هیچ کدوم ار خاله ها نبودن و فقط بابااسفند ظهر دو سه ساعت اومد..مادر جون که به رسم این چند سال نیومد..یادش بخیر اخرین سیزده بدر با دایی  بودیم..

خدایا محدثه روز تشییع جنازه پدربزگش بهت گفته بی رحم وقتی اون همچین حرفی زدهواسه پدربزرگ 90 سالش من چی باید بگم بهت؟!

برای پسری که تو 27 سالگی از دنیا رفت..

برای دختری که تو 23 سالگی بیوه شد..

برای پسری که تو 9 ماهگی یتیم شد..

برای پدری که باید تو دهه هفتم زندگیش هنوز بره بالاسرگارگرا و حرص بخوره..باید بره تو باغی که پسرش تو اسخر همون باغ زندگیش تموم شدو اینقدر گریه کنه که قلبش بگیره و خودت میدونی تابستون چی شد..

برای مادری که هنوز که هنوزه نمیتونه باید خونه خودش برای اینکه یاد پسر یکی دونه اش براش زنده میشه.. از تنهایی خونه با اغوش باز استقبال میکنه برای اینکه بتونه با خیال راخت برای پسرش گریه کنه..

برای 4 تا خواهری که بعد از مرگ برادر کوچولوشون حسی بهتر از حس یه یتیم ندارن..

برای خودم..اره برای خودم ,برای خودم که باید بشینمو تماشا کنم این همه مصیبتی که الان وجود داره در صورتی که اگه داییم بود هیچ کدوم از این مشکلات پیش نمیومد..اینجوری خونه پدربزرگ و مادر بزرگم سوتو کور نبود.. بابااسفند زمین خسروونو نمیفروخت..تا یه قدمی مرگ نمیرفت..محمد و صادق اینجوری به باد نمیرفتن..و هزار مشکل دیگه ای خودت میدونی و من وقت نوشتنشو ندارم..

با مغز استخونام حس کردم که خوشبختی که تازه یه سال بود به اوجش رسیده بود از خونه هامون رخت بستو و رفت و هیچ وقت برنمیگرده.. 

واقعا چه جوری میشه که وجود یه ادم اینقدر تو زندگی دیگران موثر باشه؟! اینقدر ادم تاثیر ذاری باشه و خدای بزرگ و بخشنده مهربان و مدبر وعادل اونو ببره..

چرا؟چرا؟چرا؟

چرا زخمی رو به ما دادی که بعد از 5 سال هنوز مثل روز اول تازست؟! چند سال دیگه سیزده بدرم با یاد داییم کوفتم بشه؟! تا چند سال دیگه باید حرص عوضی بازی های خونواده زندایی رو بخورم؟ چندسال دیگه بینم این وضعیت مسخره رو؟

این مصیبت حق هر کدوم ما بود حق مادرجونو باباسفند نبود...من اگه جای این دونفر بودم که همه خوشبختی هامو ازم میگرفتی دیگه اسمتم نمیاوردم..دیگه خدایی نداشتم..دیگه برام نبودی ولی این دوتا هنوزم نماز اول وقتشون ترک نشده..

حالا جوا بده خدایا..من چی بهت بگم؟ با عدلت جواب بده..

*خدایا حرف دلمو میدونی...من فقط ازت یه چیز میخوام...من جهنم اون دنیا رو به جهنم این دنیا ترجیح میدم..خودم دارم میگم..منو به دل خودم که به دنیا نیاوردی حداقل به دل خودم ببر..هزار بار با خودم گفتم که دیگه اینو ازت نمیخوام چون اصلا به حرفم گوش نمیکنی ولی بازم ته دلم همین ارزومه..یا خلاصم کن یا یه هدفی انگیزه ای عشقی یه کوفتی که به خاطرش بخوام به این نفس کشیدن ناخواسته ادامه بدم بده.. 


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 17:50 توسط |

عید این نیست که بشینی جلوی تلوزیون کنار خانواده و منتظر بشی سال تحویل بشه..

 منتظر باشی وقتی ثانیه شمار تلوزیون صفر شد یه غوغایی تو دلت ایجاد بشه..

همه خوشحالن و تو دلت میگی خب! یعنی چی شد الان؟! چرا من هیچ حس خاصی ندارم؟

این لحظه با لحظه های دیگه چه فرقی میکنه؟ هیچی..

امسال عید حتی حواسم نبود دعا کنم..

عید اون روزیه که تو دلت غوغا باشه..

فرق نمیکنه تو تقویم رسمی سال چیه مهم اینکه تو تقویم دل تو چی باشه..

تو تقویم دل من چند روز پیش عید نبود...

منتظر اون روزی نشستن که تو دلم عید به پا بشه یه کار بی نهایت احمقانه اس که من 4 ساله دارم انجامش میدم..

میدونم احمقانه اس ولی هیچ کاری نمکینم برای تموم کردن این وضعیت...هیچ کاری نکردم..

تمام سعیمو دارم میکنم که یه کاری واسه خودم یکنم..بالاخره یه کاری میکنم واسه خودم..

یه روزی میاد که منم مثل 4 سال پیشم ادم باشم!

ادم میشم...

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 13:19 توسط |

نمیدونم چه مرگم شده این چند وقتی..اصلا یه بهم ریحته مطلقم..

مخصوصا از دوشنبه یه جوری شده هر لحظه دلم میخواست گریه کنم..جمعه که دیگه نگو اصلا از صبح با بغض بیدار شدم..

هر وقتی که فرصت گیر اوردم گریه کردم ولی بازم خوب نشدم.

شب وقتی که امیر حسینو مجید موندن چشامو بستمو گوشمامو محکم گرفتم نمیخواستم بشنومو ببینم چون مطمئن بودم اسم امیر حسینو میشنوم..خیلی احمقانه مطمئن بود هنرجوی مورد علاقه ام نه یکی از خواننده های مورد علاقه ام ,تنها ایرانی که تو سه سال گذشته ازش خوشم اومده حذفه.. 

خب من تو زندگیم اتفاقات برام پیش اومده و تو موقعیت هایی قرار گرفتم که این در مقابلش واقعا هیچی بود ولی واقعا یکی از بدترین لحظه های زندگیم بود..حس خیلی مسخره ای داشتم..واقعا دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم جلوی مامانو امیر گریه کنم و البته از خدا بسیار ممنونم که بابام دیشب همینجوری دلش خواست بره با مامان و باباش سر بزنه اگه بابام بود که خفه میشدم...اصلا جلوی بابام نمیتونم از یه استار مرد تعریف کنم نمیدونم چرا! نه اینکه اصلا نه ها ولی اینجوری که به خاطرش بغض کنمو ناراحت باشم و غر بزنم نه واقعا جلوی بابام نمیتونم!

حالا چند ثانیه بعد برام اس ام اس اومد گوشیمم تو اتقاق بود منم اصلا تو حال خودم نبودم زورم میاد برم برش دارم! چند ثانیه بعد دوباره یه اس دیگه! و من انگار اصلا نمیشنیدم! چند دقیقه که گذشت دوباره یه اس دیگه! دیگه بلند شدن برم دیدم این اخریه از شکیباست..وقتی خوندمش نزدیک بود بغضم بترکه..اس بعدی از محدثه دید چی؟! مرده شور اکادمیشونو ببرن! اس بعدی فرزانه تسلیت میگم! یعنی اینکه حس کنی میخوای واقعا یکی رو بکشی احساس اون لحظه منه! 

اولین اس از اون بود یعنی چند ثانیه هم صبر نکرده بود! حالا خوبه با وجود اینمه امیرو دوس نداره قبولش داره منم که واقعا عصبانی بودم و قلبا دلم میخواست تلافی کنم قضیه ادرینو یاداروی کردم زدم تو خط تیکه انداختن به حذف شدن ادین که البته خودم تا حدودی دوسش داشتم..ولی خب فرزانه خیلی دوسش داشتو اون نقطه ضعفش محسوب میشد و باید بگم خب هم تلافی کردم چون از لحن اس بعدیش معلوم بود  حسابی عصبانی شده! اخرشم گفت امیرحسین ضعیف بودو بقیه عالی بودن و هر چی من گفتم حتی گوگوشم کفتم این اهنگه استایله امیر حسین نیست خودشم که دیدی چقد غر زد خودتم که گوش داری فهمیدن این چیزا هم با شعور جلبک ممکنه که این اهنگه بهش نمیخوره تو گوشش نرفت منم گفتم با ادم بی منطقی مثل تو سروکله زدن دقیقا مثل یاسین تو گوش خر خوندنه! 

من این حرفو بزنم خیلیه ها! این یعنی از فرط عصبانیت داشتم منفجر میشدم!

خلاصه بعد ار برنامه وقتی وبایی که واسه امیر زدنو چک کردم رفتم بخوابم..

حالا گریه ام گرفته نمیخوام گریه کنم! اصلا یه وضعی بودا! ناخوداگاه اشکم میومد! به خاطر امیرحسین نبودا! کلا دلم گریه میخواست..

تا ساعت دو بیدار بودم ..نمیدونم چرا اینجوری بود ولی چند دقیقه رگبار بود چند دقیقه خشکسالی! انگار هر چند دقیقه یه بار چشام استراحت میکرن برای تجدیدی قوا! 

امروز صبح اولین کاری که کردم این بود که برنامه دیشبو دان کردم  و داشتم تیکه حذف شدنشو میدیدم که مامانم دیشب داشتی گریه میکردی؟! خب من خیلی مغرورم خیلی مطمئن گفتم نه! گفتم تا ساعت دو صدات میمود!! گفتم یه خورده گریه کردم ولی به خاطر امیر نبود گفته باشم هنوز اونقدر خل نشدم! ولی خب دروغم کارو خراب کرد خدایی هم فقط به خاطر امیر نبود دیگه 1/3 مش واسه امیر بود کلا بی خودی داغون بودم همین!

البته الانم حال و روز بهتری ندارم نسبت به دیشب از صبح تا حالا دارم عین احمقا دور خودم میچرخم..

امروز بعد از ظهر رفتم دنبال فن کلاب های امیر که متوجه شدم 6 تا وبلاگ هواداری داره!! قربببببببببونت برم داداشم که اینقدر دوست داشتنی هستی! در صورتی که بین بچه های دیگه فقط برای ارمیا یه وبلاگ ردن نه 6 تا!

و 5تاشو لینک کردم اون یکی رو هم یادم رفت بعدا میرم پیداش میکنم  ولی فک نکنم لینکش کنم دیگه بسه!

امیر جونم به جان مادرم اگه بخوای فعالیت خوانندگیتو جدی نگیری و تو سریعترین زمان ممکن البوم ندی شخصا میام نروژ میکشمت! نه دلم که نمیاد بکشمت میام ولی مثل کلیپ جدید یونگ سنگ که دختره زندانیش کرد منم زندانی ات میکنم فقطم زمانی ازادت میکنم که یه لبوم 20 تراکه ضبط کرده باشی!

من همین الانم اهنگایی که خوندیو گوش میکنم خصوصا اهنگ مرد تنها و اهنگ راوی که با امیرو مجید خوندی..

راستی خواهرشو دیدین؟! خودش از خواهرش خوشگلتره ولی خب ظاهرا خانوادگی خوشجل و با شخصیت تشریف دارن!

*-میدونم خیلی پست مزخرفی بود ولی اینا تو ذهن منن..اینجا رو واسه این دارم که چیزایی که تو این بالا خونه اجاره داده شده میگذره رو بنویسم توش..


نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 19:44 توسط |

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!! 

من الان خیلی خوشحالم! تودلم کارخونه قند اب کنیه!!

البته برای خودم اتفاق خاصی نیوفتاده..واسه کسی که دوسش دارم خوشحالم!

الان اکادمی تموم شد همشون اهنگای مهستی رو خوندن...هومن خلعتبری امشب میشه گفت با وجود اینکه خیلی خنده رو نبود ولی از اکثر بچه ها تعریف کرد ولی وقتی اجرای امیر حسین تموم شد قلب منو اورد تو حلق مبارک!

من اهنگی رو که امیرحسین خوند و اصلا نشنیده بودم ولی خب حس میکردم که تا حدودی داره خوب میخونه کلا من هرچی این بشر بخونه دوس دارم! به خاطر همین همیشه بعد از اجراهاش منتظرم ببینم داورا چی میگن چون حس من خیلی ملاک نیست حتی واسه خودم! 

وقتی اجراش تموم شد گوگوش تعریف کردو گفته خوب خوندی ولی خلعتبری با یه حالتی گفت عجیبه! خیلی عجیبه! حالا قیافه اش هم یه جوری کرده بود من گفتم الان میگه امیر جان گند زدی! ولی گفت عجیبه ادم بالاخره یه اشتباهی میکنه یه تپقی میزنه ولی هیچ اشکالی وجود نداشت!!

حالا من داشتم تمام سعیمو میکردم جلو بابام خیلی وا ندم! شما ببینید من چه بدبختی کشیدم اون لحظه! البته بابام اخر سر گفت مکروفونو داشت میکرد تو حلقش ولی من از اجرای این حالا یه کمی خوشم اومد نسبت به بقیه! این حرف بابای من یعنی به نظرش خیلی خوب خونده! 

خیییییییییییییییییلی خوشم اومد! این واقعا بهترین نوع تعریف کردن بود!

اقاقی خلعتبری با وجود اینکه کلا دوست دارم باید بگم که از این به بعد بیشتر دوست دارم چون تو پشت صحنه هم از اجرای قبلیش کلی تعریف کردی!!

و امیر جان من یه دنییییییییییییییا بهت افتخار میکنم داداشی! ثابت کردی همه چیز داری! به قول فرزانه واقعا توانایی یه سوپراستار بزرگ شدنو داری اوپاجونم!

باید بگم من قبلا از ارمیا خوشم میومد ولی امروز که نشستم به خاطر یه حرفی کل اکادمی رو نگاه کردم که ببینم قضیه چی بود(میدونم میدونم یه نمه خل شدم!) دقت کردم به حرفاش دیدیم تنها کسی که یه سره داره از برنده شدن حرف میزنه ارمیاست! یه نمه هم مغروره ولی چون چهره اش ارومه نشون نمیده تازه پشت صحنه یه جور لباس میپوشه تو اجراها یه جور! مثلا تو تمرینی که برای این اهنگ پیش گوگوشو خلعتبری داشت یه کلاه گذاشته بود سرشو یه شال پیچیده بود به گردنش لباشسم یقه باز بودو همه جاش معلوم بود! خب کسی مجبورت کرده؟!

از ادمای دو رو بدم میاد..الانم از اینکه تا الان گفتم ارمیا خوبه بشدت پشیمونم..هرچند که از اول بیشتر به خاطر فلسفه خوندنش ازش خوشم اومده بود!

فقط امیر حسین و ندا!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 23:52 توسط |

ایشششششششششششششششششششششششششششششش!!

بله دقیقا ایش! اصلا داغونم به معنای واقعی کلمه! اجیم دو روزه نیست! دارم میمیرم! 

عین این معتادا هی میرم وبش میبینم تعداد نظرا تغییر نکرده یعنی شکیبا نیومده وبش.. هی وب خودمو چک میکنم تا میبینم نظرا اضافه شده امیدورام میشم ولی میبینم شکیبا نیست و نا امیدانه جواب نظراتو میدم!

 هی خدا!!

چند روز پیش بحث نتو اینا شد من گفتم واقعا بدون نت نمیتونم..رویا گفت نچ نچ معتاد اینترنت شدی رفت! میگم عزیم اونی که معتادش شدم یکی دیگه اس که نت فقط یه واسطه اس!!

یه عمر به هیچ کس وابسته نشدم اخرشم به کسی وابسته شدم که ازم دوره البته فقط جسما...

اجی عزیزم حتی اگه نباشی بازم به یادتم!

البته اگه ادم باشم از این فرصت استفاده میکنم برای ترک! به خاطر همین دارم به همه وجود خودمو کنترل میکنم که اس ندم!

البته هیچ وقت دوست داشتن اجیم کم نمیشه..

فقط خیلی نگرانم که اتفاقی براش نیافتاده باشه...میدونم من از اون ادمای مادرزاد نگرانم! کافیه مامانم 5 دقیقه دیر کنه تا چهلمش میرم! 

امیدورام خوب باشی اجی...

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران    کز سنگ ناله خیزد روز نبود شکیبا!

                                                                           با عرض معذرت از سعدی عزیز!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 20:53 توسط |

این روزا اصلا حالو احوال درستو حسابی ندارم..مامانم الان میگه چته این چند روزی پاچه میگیری!! میبینید چقد محترمانه بامن برخود میشه؟!

سال تولدمم سال سگه وقتی بداخلاق میشم مامان و امیر از این مسئله نهایت سواستفاده رو میکنن!

دلم میخواد بنویسم..تمام وجودم پر از حرفو درد دله ولی وقتی میخوام بنویسم انگار چیزی برای گفتن ندارم..البته دلیلشو تا حدودی میدونم..به خاطر اینکه همه این حرفا تکراریه..خودمم ازش خسته شدم..

از همه چیز خسته شدم..از خودم از همه بیشتر..واقعا تحملم واسم سخت شده..

حس کسی رو دارم که همه وجودو باوراش شکسته شده..

حالو روزم شده عین یه چلمن واقعی فقط دارم وقتم روتلف میکنمو دور خودم میچرخم..انگار فقط دنبال یه راهی میگردم واسه اینکه خودمو مشغول کنم تا روز تموم بشه و بخوابمو فردا بشه ولی نمیدونم چرا هیچ وقت این راه درس نمیشه! 

فقط این روزا یه نفر هست که دلخوشیه..اگه اون نبود الان خیلی بدتر از این بودم..

هفته پیش یه سری حقایق درباره زندگی شمسو مولانا فهمیدم که واقعا ناراحتم کرد..درباره کسی که جدیدا به شدت از خوشم اومده یه سری شایعات عجیبو غریب شنیدم که حالا میگم اگه شمسو مولانا اون بودن از این بیچاره چه توقعیه!

برام واقعا سخته بفهمم کسی که یه عارف واقعی به نظرم میومد و کسی که الهام بخشش بوده همچین ادمای قابلی هم نبودن!

همچنان پای حرفایی که تو پست قبلیم زدم وایسادم..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 22:22 توسط |

صادقانه,بی رودربایسی و با کمال بی ادبی حسی که تو دلمه میگم

حالم از دنیایی که توش زندگی میکنم بهم میخوره...

دنیایی که توش دروغ بی داد میکنه..

دنیایی که ادماش به خودشون اجازه میدن هر چیزی در مورد دیگران بگن..

دنیایی که ادمای باوجدانش کمیاب شدن..

دنیایی که خیلی سخت میشه به کسی اعتماد کرد..

دنیایی که هر کس فقط به فکر نفع خودشه..

کاش فقط به فکر خودشون بودن خیلی ها همه زندگیشونو میزارن واسه به دیگران صدمه زدن! زیادی احمقانه نیست؟!

واقعا زندگی تو همچین جهمنی سخت نیست؟!

خدایا فک نمیکنی جهنم اون دنیا خییلی بهتر از این جا باشه؟!

من یکی که به اون راضی ترم..

*-نمیخواستم این حرفا رو بنویسم ولی نمیتونم..یه هفته اس دارم تو دلم این جملاتو فریاد میزنم..

و نکته مهم اینکه این حرفا مخصوص یه اکثریت ادم بزرگای جامعه اس نه همه..

حداقل یه فرشته روی زمین هست که باعث میشه من هنوز به دنیا امیدوار باشم...

نمیگم همه ادما مثل اجی من فرشته باشن ولی حداقل ادم که میتونن باش! یعنی ادم بودن اینقدر سخته؟!

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 13:1 توسط |

امروز زیاد روز جالبی نبود کلا شوت زدم! البته این کاریه که همه این هفته انجام دادم ولی خب امروز به اوج خودش رسید!

صبح ساعت 8 بلند شدم گفتم امروز دیگه خوب میخونم تا صبحونه بخورمو با مامانم حرف بزنم ساعت شد هشتو نیم..اومدم یه کوچولو ورزش کنم چون حس میکرم یه جنازه واقعی ام بعد از 5 دقیقه محدثه زنگ زد که اگه حوصله داری بیا کتابخونه..منم گفتم میرم به ذره حرف میزنیمو مجله میخونم بعدش میرم سالن درسمو میخونم..ساعت 9 رسیدم پیشش ساعت یازده و نیم حرفمونو زده بودیمو مجله مونو خونده بودیم! یکی نیست بگه شماخجالت نمکشین د.خترای مثلا کنکوری؟!!!

تعریف کردم که چند وقت پیش چه جوری دلم واسه امیرحسام برادرزاده ام سوخته بود! چند روز پیش که احسان جشنواره موسیقی فجرو اجرا کرده بود دوباره این تخیلی بازی ما شروع شد! یه جا محدثه گفت امیر حسام با اون دستای کوچیکش هی میزده به ال سی دی و ذوق میکرد که باباشو میدیده و دوباره من باور کردم! یعنی توهم تا چه حد! به محدثه که گفتم کلی خندید حالا امروز خودش میگه یه چیزی میگم بهم نخندیا ولی من دیشب خواب امیر حسامو دیدیم!

رسما تخیلی شدیم رفت! ببین چی کار میکنی احسان اوپا!

بعدشم رفتم بشینم درس بخونم طاقت نیاوردمو 12.15 خونه بودم!

حالا اومدم خونه میبینم عمه و دختر عمه ام خونمونن!!

البته من عمه مو خییلی دوس دارم ولی واقعا حالو حوصله نداشتم..نهارمو خوردم اومدم بگیرم یه ذره بخوابم که امیر خان واسه عمه ام کشتی کج گذاشته و تحلیلشم میکنه!! اینقدر صداش بلند بود انگار داشت درگوش من حرف میزنه!! 

هی میومدم بخوابم اقا حرف میزدن من بیدار میشدم! یعنی واقعا لجم دراومده بود..کتابامو هم گذاشته بودم کتابخونه برای اینکه حتما بعدازظهر برگردم..به خاطر کتابام بلند شدم که برم دیدیم دوست مامانم اومده خونه!! تو اتاق بودن منم واقعا حوصله سلام و احوالپرسی نداشتم لباسمو پوشیدم که برم دیدم صدای زیبای مامان عزیزم بلند شد که بی زحمت برامون اب پرتقال بگیر!! حالا ابمیوه گیری برقی هم خراب شده و منم باید با این دستای زحمت کشم دوتا لیوان اب پرتقال بگیرم! فک کنم یه نیم ساعتی طول کشید!!

بالاخره ساعت یه ربع به چهار از خونه رفتم بیرون و رفتم فرهنگسرا که برم کتابخونه ودرس بخونم ولی همونطور که گفتم امروز اصلا یه جوری بود! شروع کردم راه رفتن..یه فضایی رو در نظر گرفتن تو همون طبیعتش که محل مطالعه خواهران میباشد! از اونجایی که هیچ کس نبود  هی رفتمو اومدم واسه خودم و شروع کردم فکر کردن به خودم..

به اینکه من از اولم همیشه یه جوری بودم..به اینکه تا چه حد فرق کردم..من واقعا ادمی که به دنیا اومدم نیستم,هزار درجه فرق کردم..نمیدونم اون موقع ها ادم بهتری بودم یا الان ولی اون موقع ها موفق تر از الان بودم..الان یه جورایی پکیدم!

و هزار تا فکر دیگه..

یه جورایی خلم شده بودم!همونجور که تو حال خودم بودم دیدم صدای خش خش برگا میاد که معلومه یکی داره راه میره برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه گربه اس واقعا اینقدر تو حال خودم بودم که ازش بپرسیدم مگه شما خواهری که پاتو گذاشتی اینجا؟! اون بیچاره هم به چشای من نگاه کردو رفت! احتمالا تو دلش داشته میگفته جدیدا چقدر فراری های امین اباد زیاد شدن!

تا اینکه دیدم پرستو یکی از همکلاسی های پارسالم اومد اونجا و طبیعتا خلوت زیبای ما با خومان کاملا بهم خورد! تازه یاد کتابام افتادم که از ظهر تاحالا کتابخونه اس..از وقتی کنکوری های فوق لیسانس کنکورشونو دادن کتابخونه خییلی خلوت تر شده به خاطر همین کسی جای من نشسته بود رفتم و دوبار کتابامو باز کردم..چند صفحه ورق زدمو بستمش! بله به همین راحتی!

خیلی محترمانه 6.30 امدم خونه و رفتم تو اتاقم و تمام سعیمو کردم تا ساعت 8 بشه و برم امریکن ایدلو نگاه کنم..بعدشم که اون تموم شد و مسخره بازی های جاشوآ رو دیدمو کلی از دستش حرص خوردم که حیف فیلیپ که داره با تو شستبلنگ راه میاد دوباره تمام سعیمو کردم که ساعت10 بشه و اکادمی رو نگاه کنم! 

میبیند که به عنوان کسی که سه ماهو نیم دیگه کنکور داره برنامه ریزی فوق العاده ای برای تک تک لحظاتم دارم!

بالاخره اونم شروع شدو هنوجوی های مورد علاقه منم خوب بودن..

من عاشق اون اهنگی ام که ندا خوند..البته ورژن اصلیشو طبیعتا بیشتر دوس دارم..

به امیر حسین بیچاره هم که سخت ترین اهنگ امشبو دادن! اخه بگو این یه الف خواننده رو چه به اهنگ فرهادو خوندن! اونم چه اهنگی! ولی خب خوب خوند.. فک کنم موهاشم کوتاه کرده بود..میگم فک کنم واسه اینکه تو اشپزخونه داشتم کار میکردمو تا حدودی چهره اشو دیدم..وحسنی که این قضیه داشت اینکه فقط به صداش توجه کردم ومیتونم بگم عالیه!

*میخواستم خیلی بیشتر از این بنویسم..میخواستم امشب چندتا پست بذارم ولی الان بابای عزیزم شروع به مطالعه کرده و به خاطر صدای کیبورد غر میزنند! 

ای خدا!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 0:39 توسط |

یه هفته بود که درگیر ف.یس .بو.ک بودم هر کاری میکردم نمیشد..

به اجیم هم گفتم اون طفلی هم نتونسیتو تو اوج مهربونی اکانت خودشو بهم داد..

خدایی این بشر فرشته نیست؟!!

هست!

بعد از تشکر ازشو کلی قوبرنو صدقه اجی گلم رفتن تو دلم گفتم برم برای اخرین بار امتحان کنم شد شد نشدم که نشد دیگه!! 

دقت کردین وقتی قید یه چیزو میزنین درست میشه؟!

این حکایت همیشگی منه!

با این پیش فرض جلو رفتمو بالاخره شد!

و بدین ترتیب ماهم در این شبکه اجتماعی عضو شدیم!

مهمترین دلیلی که میخواستمش این بود که برم پیچ روشنا و ببینم اون حرفایی که بهش نسبت میزدنو همه هم قضیه اش رو میدونید راسته یا نه که البته اونجا چیزی پیدا نکردم ولی یه کامنت بلند بالا واسه امیر حسین گذاشتم..

الانم که دارم از خواب میمیرم دوسه شبه دارم 5-4 ساعت میخوابم..جالب اینکه هیچ کار خاصی هم نمیکنم و فقط دور خودم شوت میزنم همین!!

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 0:2 توسط |

برای بچه مدرسه ای ها چه روزی قشنگه؟! 

خب جوابش معلومه روزی که معلم نداشته باشن مخصوا زنگ اخر و زنگ های قبلم بخیر گذشته باشه!

خب این اتفاق برای ما سه شنبه افتاد روز که دوتا امتحان و یه پرسش سخت داشتیم به راحتی اب خوردن گذش و معلم ریاضیمون هم متاسفانه مادرش فوت کرد و خوشبختانه نیومد!

من از اون دانش اموزام که وقتی میخوام دعا کنم معلمی نیاد میگم ایشالله از بانک زنگ بزنن بگن برنده 100 میلیون شدی و بیا تحویل بگیرو معلمه نیاد! میگم ایشالله عروسی بچه اش باشه و نیادو کلا مثبت براش دعا میکنم و الان هم از فوت مادر معلم ریاضیمون ناراحتم و خواهش میکنم براش یه فاتحه بخونین..

نمیخواستم سه شنبه گوشی ببرم ولی به اصرار نگین بردم و دستشم درد نکنه چون باعث شد کلی عکس بگیریمو بخندیم..

البته به طور کاملا اتفاقی همه مون گوشی برده بودیم!وقتی بچه مثبت های مدرسه قانون میشکنند!

البته 10 دقیقه اخر یادمون افتاد که چندتا عکس بگیرمو قبل از اون بچه ها زنگ میزدن به پسرا و سرکارشون میذاشتن!! البته من با اینکارا مخالفم ولی گفتم یه بارم که شده ببینم اینا چه کار میکنن که اینقدر جالبه براشون و هیچ وقت از این کار خسته نمیشن! و نتیجه این کار بسیار احمقانه اس همانطور که فک میکردم و اینکه چه ادم شدن جدیدا این جماعت!! حتی یه نفرم پا نداد!! و اینا موندنو دماغ سوخته شون ولی خب بازم کلی خندیدیم..

تو ادمه مطلب چندتا از عکسامونو گذاشتم که رمز داره و خواهشی که دارم اینکه رمز نخواین چون فقط عکس خودم نیست که بگم عیب نداره شاید اونا دلشون نخواد عکسشونو به غیر خودی نشون داده بشه و فقط اینا رو اپلود کردم واسه ثبت خاطره..

البته اجی شکیبا جونم و الی عزیزم شما فرق میکنید!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 21:28 توسط |



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 19:3 توسط |

دیشب وقتی پست قبلو نوشتم اصلا فکرشو نمکیردم که امروز تصمیم بگیرم که برم پیش اونو اعتراف کنم..

بعد از حرفای شکیبا قانع شدم که باید بهش بگم..

نه به خاطر خودم..

چون من هرچند سهوا ولی دروغ بدی گفتمو هر چی بکشم حقمه..

به خاطر اون که حقش نیست این دروغ بیشتر ادامه پیدا کنه..

واقعا نمیدونم بعد از فهمیدنش چه تصمیمی برای رابطه مون میگیره..

ولی اگه بخواد قطعش کنه من واقعا دق میکنم..

اگه بتونم واقعا فردا بهش بگم به شجاعت خودم امیدوار میشم!

اینقدر برام سخته که همین الان دستام میلرزه..

احتمالا قراره تا صبح  کابوس ببینم! 

کابوس بخشیده نشدن...

خدایا کمکم کن..

فردا یکی از مهمترین روزای زندگی منه..

والبته سخت ترین روز زندگی من..

اگه بخیر بگذره از خوشحالی میمیرم اگه به خیر نگذره از ناراحتی!

پس فرقی نمیکنه!

ولی ترجیح میدم از خوشحال بمیرم!

*ساعت 13.25 فرداش:میخوام بگم ولی نمیتونم..

*ساعت14.49: استارتشو زدم..

قلبم داره تن تند میزنه..اونقدر که هر لحظه ممکنه کنده بشه..

انگار دارم میرم بالای چوبه دار..اشتباه کردم حقمه باید برم ..دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره..

*ساعت 17.10: به زور نفسم درمیاد..همچنان تپش قلب دارم..بعد از کلی کلنجار رفتن حالا که میخوام بگم نمیشه..اینم از شانس من..

*ساعت21.14: خداروشکر بخیر گذشت!

 همون بهتر که الان بهش گفتم وگرنه تا چند ماه دیگه همینجوری حس بدی داشتم..

الان اینقدر خوشحال میباشم که مامانم شک کرده میگه تو چرا بیخودی هی میخندی!!

دلم میخواد اونی که بخشیدتمو بگیرم محکم بغل کنم!!

خوبه که ادم همیشه با ادمای بزرگ و بخشنده سرو کار داشته باشه..

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 23:1 توسط |

خیلی وقته میخوام به یکی یه چیزی بگم که نمیتونم..

خیلی برام درداوره..

خدایا چه کار کنم؟!

من که نمیخواستم اینجوری بشه..

خودت میدونی که سهوی بود...

کمک کن نه به من به اونکه وقتی بهش گفتم بتونه منو ببخشه و البته به من که اون منو ببخشه..

البته میدونم این توقع زیادیه ولی به خورت قسم گفتنش برام از کنکور دادنم سخت تره!! کنکور که سهله از جون دادنم سخت تره...

الان نه چند ماه دیگه بهش میگم ولی همین الانم که لحظه ای که میخوام بهش بگمو تصور میکنم تن و بدنم میلرزه..

هی...

اه لعنت به من که هم خودمو عذاب میدم هم اینکه اونو اذیت میکنم..

*اینم اخرین حرف امشب من..

این وبلاگ نویسی هم نعمت خوبیه ها! فقط کاش میشد اونم اینو بخونه و بفهمه منظورم اونه و همین لحظه همه چیز تموم میشدو میرفت!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 1:30 توسط |

خب بعد از حدود یه هفته دارم مینویسم!

اول از همه مجددا تولد اجیمو تبریک بگم الهی صدساله بشی شکیبا جونم!

کلی صبر کردم که دقیقا نیمه شب پستو بذارم با 119 هماهنگ بودم راس ساعت اون پستو زدم بعد دیدم ساعتش شده 23.59!! خدایی شانسو میبینی؟! خودت دیگه به بزرگی خودت ببخش اجی جان..

واقعا اینقدر موضوع زیاده که نمیدونم درباره کدومش حرف بزنم!!

این مدت عین کزت واسه مامانم کار کردم البته بازم درستو حسابی کمکش نکردم ولی سعی خودمو کردم..

خب درباره چی بنویسم که زودم تموم بشه و برم بخوابم که فردا 8 صبح کلاس دارم؟!!

اهان اکادمی!

شما تو اکادمی طرفدار کی هستین؟!

راستش روز اول به نظر من خیلی داغون بودن ولی الان خیلی بهتر شدن مخصوصا هلن و ارمیا خیلی پیشرفت کردن ولی من اصلا از هلن خوشم نمیاد..

به نسبت بقیه ضعیفه ولی نمیدونم چرا وضعیتش بین مردم زیاد بد نیست!! الان دارم یکی از پرطرفدارترین فن کلاب هایی که واسه اکادمیه رو چک میکنم تا الان هلن اوله! تو نظر سنجی که نزدیک 1200 نفر شرکت کردن!! اخه اینا به چیه این بشر رای میدن؟! به لوسیش؟! به قیافه اش؟! یا به توانایی نداشته خوندنش؟!

البته الان حس میکنم یکیه هی داره بهش رای میده وگرنه مگه میشه ملت تا این حد.....باشن؟!!!!!!

در کل به نظر من ارمیا و ندا جزو فینالیست های حتمی ان..

تو دخترا این دوتا رو دوس دارم..

تو پسرا هم امیر حسینو..

احسانم قبول داشتم که متاسفانه حذف شد در حالی که اون مجید و امیربهمن موندن!!

و روشنای طفلک حذف شد درحالی که اون هلن شفت موند!!

امشب هم واقعا نگران بودم چون امیر حسن انتی فن زیاد داره و کلا حرف پشت سرش زیاده گفتم امشبو خراب بکنه دیگه تموم حذف میشه و تمام مخصوصا بچه هایی که قبلش خوندن زیاد جالب نبودن گفتم الان اینم خراب میکنه ولی نه خداروشکر خوب خوندو خیالم راحت شد! اگه مردم واقعا به خوندنو صدا رای بدن تو پسرا که حداقل اوله! 

نمیدونم چرا ملت فک میکنن مغروره؟!

به نظر من که نیست چهره اش اینجوری نشون میده..ونمیدونم چرا اصلا به حالت چهره توجهی ندارن! لبته یه خورده سنگین هستا ولی مغرور نیست!

هرچی به این فرزانه میگم ببین وقتی میخنده چقد چشاش مهربونه اصلا تو گوشش نمیره!! خوشم میاد متعصبه شدید! البته من صداشو دوس دارم وگرنه لحظه اولی که تو قسمت دوم دیدمش گفتم اه اه چه مغروری لابد فک میکنی خیلی خوشگل تشریف داری که اینقد خودتو میگیری؟! بعد که خوند گفتم حیف که ازت بدم میاد وگرنه خیلی صدات قشنگه! به اخر قسمت که رسید کاملا نظرم در مورد مغرور بودنش عوض شدو به صلح رسیدیم! میدونم,میدونم که اصلا مهمترین هدفش از اومدن به اکادمی جلب رضایت من بوده!!پس میتونید بریت تو صفح ف.یس بو.کش و بهش بابت این موفقیت بزرگ تبریک بگین!

در هر حال من ازش ممنونم چون باعث شده منو محدثه بعد از مدتها کاملا در یک جبهه باشیم!!تو مدرسه همه میگن امیرحسین اه اه مغروره من میگم اصلانم مغرور نیست تازه مهم اینکه صدا داره.. محدثه هم میگه اصلا حق داره مغرور باشه تو جای اون بودی فک میکنی چی کار میکردی!! در هر بازم حرفمون صد درصد یکی نیست ولی مهم جبهه اس که یکیه!

از بابت ندا همواره خیالم راحته چون خراب کردن تو کارش نیست..

هیییییییی!!

حرفام تموم شد!!  همیجوری میخواستم یه چیزی نوشته باشم دیگه!! 


نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 1:0 توسط |

امروز یکی از بهترین روزای عالمه!

اگه میتونستم حتما تو تقویم رسمی کشور ثبتش میکردم..

هرچند که تو تقویم زندگی من ثبت شده و یکی از بهترین روزاست...

روزی که توش یکی از عزیزترین ادمای دنیا برای من پا به عرصه وجود گذاشته...

و البته عزیزترین کسی که خودم انتخابش کردم...

کسی که چون عزیز شد خواستم که برام باشه نه اینکه مثل خیلی از کسای دیگه چون بودن عزیز شدن..

تنها کسی که هیچوقت نگفتم کاش نبود...

کسی که همیشه به خاطر وجودش ممنون بودم...

برام مثل یه نعمت بوده..

دقیقا وقتی که مطمئن شده بودم هیچکس نیست که بفهمه من چی میگم مثل یه معجزه پیداش کردمو چه معجزه قشنگی بود..

شکیبای عزیزم, بهترین خواهر دنیا ممنون که قشنگترین معجزه زندگیم شدی..

ممنون که هستی...

ممنون که منو به عنوان اجیت قبول کردی..

فک نمیکنم حتی اگه یه خواهرتنی هم داشتم اینقدر دوسش داشتم...

اینم یه شعر کوچولو برای تبریک تولدت عزیزم...

اینو سوزی تو دریم های خونده بود اسمشم بچه ی زمستونیه..این کره ایش انگلیسیشم ادامه مطلبه 

تولدت مبارک شکیبای من!


겨울에 태어난 아름다운 당신은
눈처럼 깨끗한 나만의 당신

겨울에 태어난 사랑스런 당신은
눈처럼 맑은 나만의 당신

하지만 봄, 여름과 가을, 겨울
언제나 맑고 깨끗해

겨울에 태어난 아름다운 당신은
눈처럼 깨끗한 나만의 당신

하지만 봄, 여름과 가을, 겨울
언제나 맑고 깨끗해

겨울에 태어난 아름다운 당신은
눈처럼 깨끗한 나만의 당신

생일 축하합니다. 생일 축하합니다
생일 축하합니다. 당신의 생일을

Happy Birthday To You
(Happy Birthday To You)
Happy Birthday To You
(Happy Birthday To You)

Happy Birthday To You
(Happy Birthday To You)
Happy Birthday To You
(Happy Birthday To You)

Happy Birthday To You
Happy Birthday To You
Happy Birthday To You
Happy Birthday To You

Happy Birthday To You
Happy Birthday To You
Happy Birthday To You

Happy Birthday To You

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 23:59 توسط |

این اهنگ همیشه به من انرژی میده دوس داشتم بذارمش شعرشو بذارم اینجا...

 متن همراه با ترجمه اش هم ادامه مطلبه..

ببخشید حوصله نداشتم خودم ترجمه کنم این ترجمه هم تو اون چندتایی که دیدیم بهترینش بود..

I can almost see it
That dream I am dreaming
But there's a voice inside my head saying
"You'll never reach it"

Every step I'm taking
Every move I make feels
Lost with no direction
My faith is shaking

But I gotta keep trying
Gotta keep my head held high

There's always gonna be another mountain
I'm always gonna wanna make it move
Always gonna be a uphill battle
Sometimes I'm gonna have to lose

Ain't about how fast I get there
Ain't about what's waiting on the other side
It's the climb

The struggles I'm facing
The chances I'm taking
Sometimes might knock me down
But no, I'm not breaking

I may not know it
But these are the moments that
I'm gonna remember most, yeah
Just gotta keep going

And I, I got to be strong
Just keep pushing on

'Cause there's always gonna be another mountain
I'm always gonna wanna make it move
Always gonna be a uphill battle
Sometimes I'm gonna have to lose

Ain't about how fast I get there
Ain't about what's waiting on the other side
It's the climb, yeah!

There's always gonna be another mountain
I'm always gonna wanna make it move
Always gonna be an uphill battle
Somebody's gonna have to lose

Ain't about how fast I get there
Ain't about what's waiting on the other side
It's the climb, yeah!

Keep on moving, keep climbing
Keep the faith, baby
It's all about, it's all about the climb
Keep the faith, keep your faith, whoa


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 23:17 توسط |

امروز ولنتاینه و من برای اولین بار در عمرم میخوام به یکی هدیه بدم ولی نمیتونم! 

الان که میخوام نمیتونم میبنی کار دنیا رو!!

با کلی تنفکر به این نتیجه رسیدم که یه هدیه معنوی بهش بدم! البته راستش اینو گذاشته بودم واسه تولدش ولی گفتم امروز باشه بهتره! 

اجی شکیبا عزیزم خودت میدونی چقد دوست دارم و امروز هم برای اولین بار میخوام به اجی گلم یه هدیه بدم که البته درستو حسابی نیست به خاطر اینکه نمیتونم ببینمت ولی چه کار میشه کرد فعلا همین حد از دستم برمیاد..ان شالله سالهای دیگه جبران میکنم...

این یه شعر از سونوشیده است به اسم "بهترین دوست من"که اینجانب لیریکشو تقدیم شکیباجونم میکنم!

سسسسسسسسااااااااااااررررررررررررررررراااااااااااانننننننننننگگگگگگگگگگگگگگگههههههههههههههه!!





:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 12:2 توسط |

*-نمیدونم چقدر به اینکه ادم میخواد یه کار درستی بکنه صد تا مانع سر راهش سبز میشه اعتقاد دارید ولی من خیلی اعتقاد دارم!! 

خیر سرم خواستم از شنبه واقعا درستو حسابی شروع کنم یه سرمایی خوردم که نگودر حال مرگم!! هم سرما خوردم هم گلوم درد میکنه..

*-امروز بعد از مدتها اتاقمو تمیز کردم! وای چه خبر بود!! اینکه میگن شتر با بارش گم میشه واقعا حکایت اتاق من بود!!

*-دیشب طبق معمول این چند وقت داشتم با محدثه تو دنیای تخیلی زنداداش خواهرشوهر سیر میکردم که به جایی رسیدیم که من دیشب برنامه احسانو ندیدم چون با ته کیونو جیهو واحسان بیرون بودیم و احسان چند وقته نرفته خونه پیش محدثه و امیر حسام!(پسر محدثه و احسان).

گفتم

-میخوای بهش بگم بیام خونه یا همین جا پیش ما بمونه؟!

-هر جور اون راحته!!

-احسان داره با جیهو بازی میکنه داره بهشون خوش میگذره.منو ته کیون هم کار داریم,اینجوری سر جیهو هم گرم میشه هی مزاحم ما نمیشه! احسان به زنت یه شب بخیر هم نمیگی؟! از دست تو! شرمنده زنداداش,داداشم ازبچگی بی ملاحظه بود!

-اشکال نداره بذار راحت باشه,فقط بگو امیرحسام تب داره هی بهونه باباشو میگیره! بگو وقت کرد یه سری به من نه به امیر بزنه!

-ای عمه فداش بشه! الان که به احسان بگم الکی ناراحت میشه ولی فردا همگی میام خونتون واسه عیادت امیر!تو هم یه غذای خوشمزه بپز بالاخره شوهرت بعد از مدتها داره میاد خونه!

-قدمش رو چشم!میدونم خواهرشوهری ولی یه خواهری کن برام, بهش بگو محدثه گفت شب بخیر..امیر حسام هم میگه بابایی بوس لالا!! همچنین بگو که خییلی دوسش داریم!

اینکه قبلو بعدش چی گفتیم مهم نیست همه اینا رو گفتم که به حس مسخره م برسم!! محدثه که اینو گفت دلم به حال امیر حسام واقعا سوخت!! باورتون میشه باوجود اینکه میدونم وجود نداره دلم براش کباب شد و به محدثه قول دادم از این به بعد نذارم احسان یه شبم بیرون از خونه باشه و بیاد سرخونه زندگیش واسه بچه اش پدری کنه!!

خداوندا عقلی عطا فرما!!

*-سی ان بلو این هفته هم موزیک بانک اول شد!! یه جای دیگه هم دوهفته اول شدن!! تازه اهنگشون خیلی معروف شده موزیک ویدئوشون تو یوتیوب هم از 191 کشور جهان بیننده داشته!! سی ان فایتینگ!

*- تا چند وقت دیگه البم جدید شاینی هم میاد!

*-نمیدونم چرا خبری از بوآ نیست! هیچ اجرایی از اهنگ جدیدش وجود نداره! 

*-سونگ هی گیو هم سریال جدید بازی کرده! یه ماه بود میخواستم به شکیبا بگم یادم میرفت تا اینکه دیشب یادم افتاد! من واقعا تحت تاثیر این حواس جمعم قرار گرفتم!!

*-دیشب داشتم کانالارو اینور اونو میکردم که رسیدم به پی .ام.سی داشت یه تیکه از یه فیلمو نشون میداد که یه اقایی داشت به طرف بروس ویلس تیراندازی میکردم یه هو گفتم امیر لی بیونگ هون! امیرو بدو بدو اومد ولی دوربین رفته بود رو بروس ویلس بعدش هم یه چیز دیگه نشون دادن..حالا شروع کرده به غر زدن: بروس ویلسو لی بینگ هونو تشخیص نمیده اونوقت به من میگه چهره شناسیت صفره! گفتم امیر به خدا خودش بود باور نمیکنی الان میرم سرچ میکنم پیداش میکنم! چون داشت بازی میکرد گفت نمیخواد فقط خواستی من ببازم دیگه!! نمیدونم چرا اینقدر توهم توطئه داره! الان رفتم نگاه کردم دوتا فیلم هالیوودی بازی کرده که تو هر دوش با بروس ویلس همبازیه..

اتفاق خوبیه..به نظر من لی بیونگ هون یکی از بهترین بازیگرای کره ایه..

یه مدت هم با سونگ هی گیو دوست بود و هی گیو همیشه از اون به عنوان عشق اولش یاد میکنه..لان هم با لی مین جونگ(چه گیونگ تو پسران فراتر از گل) دوسته..شستبلنگ خوش سلیقه هم هست!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 11:44 توسط |


وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری

*اینو دوماه پیش میخواستم بذارم که یادم رفت..امروز داشتم اتاقمو مرتب میکردم که برگه ای که اینو روش نوشته بودم(پشت برگه امتحان علوم اجتماعیم!!)رو پیدا کردم و گفتم بذارمش چون شعر قشنگیه..


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 10:53 توسط |

هفته ی پیش با یکی از دوستا بحث دوست از دست رفته شد..

من دوستای زیادی رو نه اینکه از دست داده باشم یه جورایی پروندمشون!!

چون برام اهمیتی نداشتن..

کلا برای من تا حالا سه نفر واقعا بارزش بودن شکیبا, عاطفه و تو افسانه خانم!

تو تنها دوستی هستی که میتونم بگم از دستش دادم..

بین تو غرورم ,غرورمو انتخاب کردمو حالا پشیمونم..

نه به خاطر از دست دادن تو,به خاطر تو که منو از دست دادی و بعدش..

بعدش دیگه تو افسانه ی من نشدی..

به خاطر همین بود که همچنان پای انتخام موندم..

دیدنت تو اون وضعیت برام خیلی سخت بود به خاطر همین ترجیح دادم دور باشم که نبینم..

الان که فکرشو میکنم میبینم این کارم خودخواهی بوده..

نمیدونم تقصیر من بود که زندگیت خراب شد یا نه..

ولی عذاب وجدان دارم...

اگه ولت نمیکردم بری با سحر و فرناز الان زندگی تو اینجوری نبود..

ولی تو خودت انتخاب کردی که مثل اونا باشی..

با وجود اینکه اینو میدونم بازم عذاب وجدانم راحت نیست..

زندگی تو بیشتر از غرور من می ارزید..

ولی من چه میدونستم افسانه پاکی که من میشناختم اینقدر ضعیفه که دو سه ماهه بشه یکی مثل سحر و فرناز..

واقعا نمیدونستم اینقدر تاثیر پذیری که چادرتو زمین بذاری و مثل اونا یه سره بری فرهنگسرا به امید اینکه یه تهی مغزتر از خودت بهت یه تیکه بندازه..

وقتی فکرشو میکنم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار..

مادروپدرتم وقتی دیدن سرو گوشت میجنبه شوهرت دادن تو سن 16 سالگی!!

خب اینکارا واسه خانواده مذهبی شما ننگ بود 

وقتی پارسال فهمیدم ازدواج کردی انگار که یه پارچ اب یخ رو ریخته باشن وا رفتم..

ظهر که اومدم خونه اینقدر حالم خراب بود به زور جواب سلام امیرو دادم..

وقتی مامان اومد خونه امیر بهش گفت من حالم بده وقتی اومد تو اتاق گفت چی شده گفتم افسانه یادته دوست دوم راهنماییم؟! به خاطر حالت من گفت مرده؟!!! گفتمازدواج کرده!

چقد مسخره ام کرد!!

اون امیر شستبلنگ گفت چیه ناراحتی اون شوهر کرده خودت ترشیدی؟!!!!!!

دلم میخواست بزنمش ولی حال اینکهاز جام بلند شمو نداشتم..

بازم خودخواهیه میدونم ولی برای من خبر مرگت خیلی بهتر از بدبخت شدنت بود..

اخه چرا؟!!

*بچه ها میدونم بی سروته شد..ببخشید..چون زیاد حوصله ندارم..هفته پیش میخواستم درموردش بنویسم ولی گفتم نه وقتی شروع کنم به نوشتن دوباره همه چی یادم میاد اما امروز تو مدرسه بحث افسانه شدو دوباره همه چیز یادم اومد امیدوارم اینجوری ذهنم خالی شه و دیگه بهش فک نکنم..و این نوشته هم حاصل ذهن اشفته منه بنابراین اصلا بهتر از این نمیشه!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 20:57 توسط |



      قالب ساز آنلاین